|
|
هر گونه
نقل مطالب آزاد است
تاريخ آخرين اصلاح/تکميل: 30/02/1387 |
|
|
|
يادداشت های سايت همانطور که در
صفحه اصلی اعلام شده مقصد اصلی از ايجاد این سایت ارائه
اطلاعات و منابع در مورد استاد دکتر سید احمد فرديد است. اما در حين
مطالعه منابعی که بدست ميآمد- اعم از مطالب خود استاد و يا مطالب ديگران-
نکاتی برای نگارنده مشخص و روشن شده است که بعضا مناسب بنظر میرسد
با خوانندگان سايت در ميان گذاشته شود. فهرست عناوین
یادداشت ها: آغاز تاریخ فلسفه جدید در ایران احمد فردید در نامه های صادق هدایت در سيزدهمين سالمرگ استاد فرديد از "آدم دیوانه" تا "مرد شوریده
سر" آغاز تاریخ فلسفه جدید
در ایران "در
همان اوقات (1335 یا 1336) شنیده ام که مباحثه ای میان
دکتر فردید و دکتر هشترودی درگرفته است حاصل تا آنجا که من میدانم
در جائی منتشر نشده و شاید اصلا ضبط نشده باشد این زمان را باید
آغاز تاریخ فلسفه جدید در ایران دانست..... ولی فلسفه
نقل و تکرار الفاظ و عبارات نیست فلسفه گوش دادن به سخن وجود و تعلق پیدا
کردن به آن است". جملات فوق از مقاله "فلسفه معاصر ایران"
نوشته دکتر رضا داوری نقل شده است. مباحثه مورد اشاره ایشان جلسات
مناظره ای است که در کانون مهرگان برگزار شده است نگارنده قبلا در جستجوی
مطالب مربوط به زندگی و آثار استاد به اشاره های دیگری
در مورد این جلسات برخورده بود : " خوب به خاطر دارم كه به زمستان 1335 شمسي در باشگاه معلمان
انجمن فلسفياي داشتيم و در آن بزرگان انديشه ايران چون آقاي دكتر سيداحمد فرديد
از يك سو و مرحوم دكتر هشترودي از سوي ديگر شركت ميكردند و بحثهاي گوناگون
فلسفي و اجتماعي به آن مجلس ميرفت و اغلب با كنايه سخن روز مطرح مي گرديد چه " الكنايه ابلغ من
التصريح" روزي ناگاه عبارت "غربزدگي" در آن انجمن به
كار رفت. جلال اين تركيب لفظي را قاپيد و با معنائي كه بعد به آن داد رساله
معروف غربزدگي خود را پرداخت. غربزدگي و تفسير مطلب را دكتر احمد فرديد داد و
گرداننده آن (جلسه) دكتر تسليمي بود"( سید عبدالله انوار، یادنامه
جلال آل احمد) "یک
آدمی بود به اسم محمد درخشش که باشگاهی داشت به اسم مهرگان . مدیر
جامعه لیسانسه های دانشسرای عالی بود از جالبترین
فعالیتهایش این بود که حیاطی داشت و دار و درختی
که تریبون میگذاشت و دوتا آدم می افتادند به جان همدیگر.
یکی اسمش دکتر هشترودی بود و دیگری دکتر فردید.
اینها شروع میکرددند به گفتگو کردن ما بیشتر از هشترودی
از فردید خوشمان میآمد، اینها همیشه با هم جدال داشتند
"(شمس آل احمد ، میرفت بین مردم، ماهنامه سوره مهر83) اما
اخیرا نوار یک مصاحبه منتشر نشده از استاد فردید بدست آمد که
موضوع آن "غربزدگی" بود. استاد در این مصاحبه شرح نسبتا
کاملی از ماجرای تشکیل این جلسات داده است: بنابراین بعد پیش آمد کرد، حادثه این
باشگاه مهرگان - کانون بود، باشگاه بود، درست یادم نیست- حالا آل
احمد ارتباط داشت با درخشش، من همان اوائل بعد از اینکه آمدم از اروپا به
اینجا{آل احمد} آمد و علتش هم این بود که این چون مقالات من
را دیده بود تصور کرده بود من اگزیستانسیالیستم و شاید
هم هنوز یکسره از شر اگزیستانسیالیسم در آن موقع نجات پیدا
نکرده بودم، از شر اگزیستانسیالیسم ژان پل سارتر و این
حرفها. بعد به این مناسبت آمد و گفتش که ما میخواهیم یک مجله ای بنویسیم،
قبول کردم، بعد یک جلسه ای من و او و درخشش داشتیم و من شرائطی
گذاشتم که نشد، خودشان رفتند مجله را منتشر کردند. بعدش یک هفته رفت، باز
آمد و خواستند یک جلسه ای،
بحثی باصطلاح که یک قدری جنبه فلسفی داشته باشد راه بیاندازند
در این باشگاه مهرگان که مال دبیران بود، من و هشترودی دونفری.
من سوابقی دارم با هشترودی، خیلی هم شبها نشستیم
با هم بحث میکردیم در فرنگستان که من غربزدگی معناش برایم
روشن شده بود و در واقع نظرا گذشته بودم بحثهائی که با .....هشترودی
را دیدم که همچنان دارد در همان غربزدگی و یک مسائلی که
کاری به هشترودی ندارم خوب هم میخواهم... یاد خیرش
هم میکنم یک قدری دعواهائی... باصطلاح کتاب توی
سر هم میزدیم. من یک یادداشتی بهش نوشتم که آقای
دکتر هشترودی تا وقتی جنابعالی حقیقت را به آن معنی
که من امروز قائل بهش هستم به هم نرسیم دیگر معاشرت ما حاصلی
ندارد، حقیقت به آن معنی که من مدافعش هستم، پیدا بود این
حقیقت معناش برای من همان معنی هیدگر بود و حقیقت
به معنی علی ابن ابی طالب که من میخواستم با هم جمع
کنم. او بحث واقعیت و حقیقت از راه دیگری وارد میشد.
روی باصطلاح فلسفه علمی آن زمان که جریان حلقه وین بود
اکثرش هم یهودی. از آنها آمده بود بسراغش. من اینها آمده بود
به سروقتم ولی به هر حال نظرا و
خودآگاهانه و با فلسفه گذشته بودم. اول ینده و دکتر هشترودی....
البته دکتر هشترودی صفات خوبی داشت که میفهمید که هر کس
چیست، میدانست که من زحمت کشیدم و درس خواندم، این را
حس کرده بود و وقتی که با هم گفتگو میکردیم در مواردی که
میدید - حال یا جدل بود یا نبود - احساس میکرد که
من حق دارم نمیآمد یک وضع زشتی برای نفس خودش بگیرد،
یک صداقت خوبی داشت هشترودی. شروع کردیم به گفتگو کردن،
جلسه شروع شد، گرم شدیم آمدند اشخاص،
من حرف بزن دکترهشترودی حرف بزن، اولین بار دکتر هشترودی
که حجیت مطلق بود یک کمی.... من نخواستم که هشترودی را
بکوبم، خدای من شاهد است، ولی جوانها اینطوری تلقی
میکردند که آقا ببینیم این حرف هم چیست، چه میگوید؟
حالا داستان دارد ، دسته بندی شد، یکی میخواست به دکتر هشترودی بلند شود، یک دبیری
بود اون بعد بلند شد صریحا به من دفاع کرد به یک صورتی که
"آقا این دسته بندی چیست که میکنید؟ این
هم حرف دارد میزند، مطلق که نیست دکتر هشترودی"، اسمش نمیگویم
یک دبیر بود. البته مسائل یک قدری "اصطلاح"
بود دیگر، باصطلاح نامانوس بود برای بقیه، گیجشان میکرد.
میفهمیدند مطلب هست ولی در عین حال اگر میخواستند
اظهار لحیه بکنند، نمیتوانستند. موقعیتش یک طوری
بود که نمیتوانستند در مقابل بنده
و هشترودی اظهار نظر کنند. من میرفتم "باصطلاح" دیگر،
هشترودی هم میرفت به "اصطلاح"، نامش را بگذارید فضل فروشی. کتابهائی خوانده بودیم که آنها نخوانده بودند هنوز، مطالعاتی
کرده بودیم که آنها نکرده بودند، در این حیص و بیص آل
احمد باصطلاح نویسنده یک قدری گیج شد، مقدمات نداشت که
این مطالب را دربیابد - حقیقت مطلب - و خب موضعگیری
او یک جورموضع گیری باصطلاح ژان پل سارتر بگویم Situe بود منحاز در زمان و مکان آنروزی بود و میخواست
مبارزه بکند، زمان و مکان تمدنی و فرهنگی و روزنامه نگارانه و آنروزی،
جریده نگارانه و همچنین نویسندگی ونون وقلم به معنی
خلاصه نیست انگارانه آنروزی و در سطح پائینتر از نظر معلومات
نسبت به غربیها - خیلی بی مقایسه - غربیهای
نیست انگار دیگر، غربیهای غربزده. یک جلسه آل
احمد آمد و رفت پشت میز شروع کرد به صحبت کردن. حرفش این بود که
"این حرفهائی که شما میزنید، آمدید و ما را
مشغول کردید دارید فضل فروشی میکنید، به ما چه
ربطی دارد؟ - همین حرفهائی که حالا میزنند - حرفهائی
بزنید که آسان همه بفهمند باصطلاح برای توده های وسیع
مردم باشد - این لفظ توده، کلمه
توده من خوشم نمیاید که استعمال کنم، این لفظ را توهین
به انسان.. "چیز" نیست انسان، مردم را ترجیح میدهم - یک
حرفهائی بزنید که مردم بفهمند" - این زبان نویسنده
ها که وسیله هستش دیگر- یک قدری دوستانه عصبانی
شد، مشتش را کوبید روی میز لیوان آب هم ریخت تمام
را تر کرد. یک عده خندیدند،
عده ای هم سکوت کردند. خانمش هم بود و حتی چندی قبل با تلفن
از خانمش پرسیدم آیا یادت هست این حادثه گفت
"آره" از حافظه یادش بود. بعد هم هیچی نه به من
برخورد، نه موضع گرفتم، نه به دکتر هشترودی، برای اینکه زبان
و بیان او زبان و بیان دیگری بود، ما که نمیتوانستیم
با هم در سطح بحث علمی و فلسفی بحث کنیم. از طرف دیگر"الحق
من غلبه" نویسنده غالب بود، نویسنده جریانهای....هرنویسنده
ای، حالا مترجم بود، نویسنده بود، باصطلاح چارت هیستوری
نویس بود، قصه نویس بود، از این حرفها، شاعر نوپرداز بود،
مخصوصا او غلبه داشت. من و هشترودی هر دو در مقابلش در نیامدیم.
من این احساس میفهمم مال چی بود، گناهی نکرده بود، در یک
مرحله ای بود که خب نویسندگی قرن هجدهم بود مملکت ما. هنوز نویسندگی
قرن هجدهم هم به این سطح ما نبود که همش روزنامه باشد. خلاصه یک قدری
با هم حرف زدیم. آقای درخشش کاری به این حرفها نداشت،
او میخواست مقام پیدا کند، دید نه ! این جمعیت
بدرد او نمیخورد، افتادیم در بحثهای باصطلاح خصوصی و
فلسفه و ایسمها و این چه میگوید و آن چه میگوید
و من رفتم به هیدگر اشاره بهش میکنم، فلاسفه میگویم و
دکترهشترودی همینطور و خلاصه بحثهائی که از لحاظی که
بتواند ماهی بگیرد نبود. جلسه تمام شد، منتها اشخاص پرسش برایشان
ایجاد شد که آیا حق با من است یا دکتر هشترودی". این جلسات که اکنون بیش از پنجاه سال از
برگزاری آن میگذرد اگر همچنان که دکتر داوری نوشته اند
"سرآغاز تاریخ فلسفه جدید در ایران" باشد پس درخور
توجهی بسیار بیش از این است و جای بسی تاسف
است که هیچگونه نوار صوتی ویا گزارش مکتوبی از مباحثات
در دست نیست، بالاخص که در بالاترین سطح ممکن در تاریخ تفکر
جدید در ایران انجام گرفته و قبل وبعد از آن تا کنون ما متفکرین
دیگری بجز فردید و هشترودی نداشته ایم که بتوانند
در این سطح به گفتگو و مباحثه بپردازند. نوشته شده توسط محمدرضا ضاد اردیبهشت 1387
----------------------------------------------------------------------------- "انتقاد از اساس دینی
جامعه با عقل پوپری قطعی است و آن نهایتا به نفی عقل
قرآنی میرسد" این سخن امروز و پس از انتشار حرفهای
سروش در مورد "تولید قرآن"(!) گفته نشده، این جمله را
مرحوم محمد مددپور درسال 1365 از استاد دکتر سید احمد فردید شنیده،
یادداشت کرده و در کتاب دیدار فرهی و فتوحات آخرالزمان صفحه
443 نقل کرده است البته استاد فردید
از خیلی پیشتر یعنی از همان اوائل انقلاب که سروش
در رادیو وتلویزیون
برنامه مرنب سخنرانی داشت کتاب درسی نوشته شده توسط او(بینش دینی)
در دبیرستان ها تدریس میشد، عضو اصلی ستا دانقلاب فرهنگی
بود، و حتی به قم میرفت و به روحانیون گویا ملا صدرا
تدریس میکرد، دریافته بود که ماهیت این فکر چیست
و به کجا خواهد انجامید: "همینطور
فلسفه علم یهودی زده به کشور ما می آید و آن منطق و روش
پوپر است که توهین به قرآن است با نفس اماره"(دیدار فرهی صفحه 284) "این حقیقت
نفس اماره است که در کل عالم تجلی پیدا کرده، نمونه این حقیقت
پوپر است که همراه با توهین به قرآن سراغ جمهوری اسلامی آمده
است تا کی باید بعد از مشروطه به قرآن توهین شود؟"(دیدار فرهی صفحه 288) البته بعید است که در همان سالها هم
که استاد این مطالب را بیان مبکرد کسی از حضار بدرستی
درک کرده باشد که چگونه حرفهای سروش توهین به قرآن است، تا اینکه
امروز کسی متوجه شده و مقاله ای نوشته که نظرات سروش"فتنه در
دامان دیانت" است(ساعت خواب). نگارنده قادر به توضیح این
مطلب نیست که چگونه استاد فردید با فراست خاص خود سیر جریانات
فکری را چنین درمی یافت اما شاید نقل سخنی
از خود ایشان تا حدودی مطلب را روشن کند" "من از فلسفه تاریخ
میروم به خداشناسی تاریخی و بعد علم الاسماء تاریخی
و مشاهده هم میکنم. من به علم الاسماء تاریخی میروم و
مشاهده میکنم که هانری کربن یهودی و فراماسون و صهیونیسم
زده است و حالا به من می آیند و میگویند، می بینم
درست است. اینجا یک مطلب
اپریوری Apriori (ماتقدم) و یک مطلب اپیستریوری
Aposteriori (ماتاخر) یعنی یک مشاهده ماتقدم و یک
مشاهده ماتاخر است . اول شما می بینید ، اپریوری
شهود ذات است اول علم الیقین است دوم عین الیقین
و سوم حق الیقین بنده نمی برم فقط و تنها به اپریوری
یا اپیستریوری بلکه ما تقدم و ماتاخر هردو لازم می
آید". (دیدار
فرهی صفحه 279) نوشته شده توسط محمدرضا ضاد بهمن 1386
---------------------------------------------------------- برای تجدید نظر
در بخش "کلمات قصار" سایت، یادداشتهائی را که به این
منظور تهیه کرده بودم مرور میکردم، به کاغذی برخوردم که جمله
ای از ژان پل سارتر همراه با دو ترجمه یکی از آقای دکتر
احسان شریعتی و دیگری از مرحوم استاد دکتر سید
احمد فردید در آن یادداشت شده بود. جمله سارتر و ترجمه احسان شریعتی
از گزارشی از جلسه سخنرانی ایشان در کانون فلسفه
"آورد" در دانشگاه سوربن نقل شده بود: « nous sommes sur un plan où il n'y a que des homes » ما در سطحی ایستاده
ایم که بجز انسانها چیزی نیست (ترجمه احسان شریعتی) ترجمه استاد فردید از این
جمله سارتر در کتاب "دیدار فرهی و فتوحات آخرالزمان" در
باصطلاح درسگفتار "اگزیستانس و اگزیستانسیالیسم"
چنین آمده است: "در كتاب گفتوگو با هيدگر، ژان بوفره سؤالاتي از
هيدگر ميكند. بوفره اين سؤالات را به فرانسه ميكند، مثل اينكه «چگونه ميتوان
دوباره به لفظ اومانيسم معني داد»؟ و سؤالات ديگري ميكند. هيدگر آنجا جواب ميدهد.
او صريحاً گفته كه مسايل ژان پل سارتر در باب اگزيستانس به من مربوط نيست. وارد
مطلب كه ميشود يكي به اين اشاره دارد كه : "اگر
ژان پل سارتر حرف مرا فهميده بود، مرا «آته وملحد» نميناميد و در مقدمه كتابش
در باب خدا و اگزيستانس اين قدر بيربط سخن نميگفت. حتي امروز كه كتابهاي مرا
ميخوانند بسياری توجه نميكنند كه مسايلي كه طرح كردهام ارتباطي به
اينكه خدا هست يا نيست ندارد. چطور سارتر فرض ميگيرد و تقسيمبندي ميكند كه
هيدگر «آته» است". بعد هم ميآيد
به مطلب «انگاژمان»، ميگويد: "اگر
سارتر معني انگاژمان را فهميده بود (اين كلمه در آلماني نيست) چنين استعمال نميكرد،
كه بعد بگويد "ما در مقامي هستيم که آنچه يافت ميشود انسانهايند".
اگر سارتر به مطالب من توجه كرده بود ميبايست ميگفت: «ما در مقامي هستيم كه
آنچه يافت ميشود وجود etre است، نه اگزيستانس»(1)، «اتر» ميشود هستي و وجود؛ آنچه يافت ميشود
هستي است نه اگزيستانس. اصالت با هستي است با «اتر» است نه با «من». حال آنكه
ژان پل سارتر اصالت را دشمنانه به من ميدهد، نه به «اتر» و هستي و ميگويد اين
ما هستيم كه تقرر ظهوري و وجود داريم و بقيه موجودات و حتي خدا اعتباري است و به
آخرين مرحله خودبنيادي ميبرد، حال آنكه تمام تلاش من اين است كه از اين بنبست
خودبنيادي خارج شوم، چطور آمد و اگزيستانس اصالت پيدا كرد، آن هم فقط «قيام
صدوري انسان»؟!" اين جمله را
كه توضيح ميدهد ميآيد به «تعهد» ميگويد: "اگر
ايشان به «عهد» توجه پيدا كرده بود ميبايست بگويد تعهد ما تعهد از وجود به وجود
است، نه از موجود به موجود". براي اينكه ژان
پل سارتر تعهد موجود به موجودي ميگيرد، كثرت در كثرت، واقعيت در واقعيت. حال
آنكه عهدي كه ما داريم در ابتدا «عهد با وجود» است و «اتر» و «دازين» كه غير از
اگزيستانس است. حالا اين وجود هم كه ما متعهدش هستيم خودش ظهور زمان باقي است.
وجود هم محدود است، وجود، خدا هم نيست، در آنجا هم مسأله را بسط ميدهد. منتهي
در آن رساله به اجمال مسأله را طرح ميكند و پيداست كه هر فيلسوفي حوصله ميخواهد.
هيدگر مسأله وجود را در كتاب «وجود و زمان» در جزء اول در افق زمان باقي است كه
مطرح ميكند".(پایان سخن استاد فردید) من نه اطلاعی از زبان
فرانسه دارم و نه در مورد ژان پل سارتر و اگزیستانسیالیسم و
بطور کلی فلسفه بطور تفصیل چیزی میدانم، در عین
حال نمیخواهم و نمیتوانم بین این دو ترجمه مقایسه
ای کرده باشم. چرا که هر چند که عنوان پایان نامه دوره دکتری
احسان شریعتی که در سوربن گذرانده و یا میگذراند "
هایدگر در ایران، نقد قرائت احمد فردید" است و به این
ترتیب ایشان باید به زبان فرانسه مسلط و با افکار فردید
و سارتر وهیدگر آشنائی کافی داشته باشد اما بهر حال هر نوع
مقایسه ای بین احسان شریعتی و فردید، فعلا
قیاس مع الفارق خواهد بود. اما در کنار هم قرار گرفتن این دو جمله
به ذهن متبادر میکند که حقیقتا متفکری همچون فردید با
ترجمه یک جمله چه کارها که نمیتواند بکند و چقدر آشنائی عمیق
و احاطه به تفکر مربوط به هر دو زبان در
ترجمه جمله ای فلسفی میتواند موثر باشد: "ما در مقامي كه هستيم آنچه يافت ميشود
انسانهایند"(ترجمه استاد فردید از جمله سارتر) استاد در سخنان خود تا آنجا
که من بخاطر میآورم تعبیر "مقام" را به شعر حافظ (مقام
اصلی ما گوشه خرابات است) و از آنجا به قرآن کریم (عسی ان یبعثک
ربک مقاما محمودا، بنی اسرائیل، 79) میبرد و در ادامه استاد
با استفاده از تعبیر "یافت" ذهن ما را به این اشعار
مولانا متوجه میسازد: دی شیخ با چراغ
همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و
انسانم آرزوست گفتند یافت می
نشود جسته ایم ما گفت آنکه یافت می
نشود آنم آرزوست این ابیات از
مشهورترین اشعار مولاناست که همه ما آنرا شنیده و خوانده ایم.
خود من سالها اینطور فکر میکردم که در اینجا "شیخ"
تکه ای آمده تا بر نایابی و کمیابی انسان حقیقی
تاکید کرده باشد اما ترجمه فردید نشان میدهد که در واقع شیخ
به توصیف انسان حقیقی پرداخته است. شیخ از انسانهائی
که "یافت" میشوند و به "وجود" و "هستی"
خود باصطلاح استاد "دشمنانه" اصالت میدهند ملول است و این
انسانها برای شیخ "دیو و دد" هستند و لذا در جستجوی
انسانی است که "یافت می
نشود". به یک تعبیر میتوان گفت ژان پل سارتر با این
جمله اش انسانها را تبدیل به دیو ودد میکند. البته مضمون مطالب فوق در
مورد شعر مولانا و ارتباط آن با جمله ژان پل سارتر را حتما یک جورهائی
در جلسات استاد شنیده ام اما چون
مستندی در این مورد ندارم
بجای آن جملاتی از استاد را که موید این معناست
از همان "اگزیستانس و اگزیستانسیالیسم " نقل
میکنم: "شدن
به معني بودن، معادل فوزيس Fusis است به معني كون. اما هستي ثابت است. اصلاً هستي يعني ثابت. پس
بودن شدن حق و هستي كه حق است غلط است. به اعتباري هم غلط نيست، براي اينكه براي
ما امروزيها "حق" هم ميبود، يعني در او ثبوت و ثبات نيست، تقرر
ندارد. اين هستي در تمام زبانهاي مختلف به معني ثبوت است، به معني تقرر است.
شما ميگوييد خدا هست، زمين هست، من هستم. هيدگر در جايي ميگويد و تصريح ميكند
كه خدا هست و سنگ هست و چوب هست، خوب اما من اگزيستانس دارم و حال آنكه اصطلاحي
كه ديگران استعمال كردهاند به اين معني است كه خدا نيست، سنگ نيست، چوب نيست
تنها من هستم. دقت كنيد. اينكه در زبان معمولي كه شما استعمال ميكنيد ميگوييد
هست، نيست. اما بنده ميگويم اين طور نيست، اين رابطهاي كه رابطه هستي و نيستي
را بيان ميكند، چطور ميشود كه ارتباط به انسان پيدا كرده و انسان هستي شده و
هستي اختصاص به انسان پيدا كرده است و بقيه متعلق «بودن» شدهاند؟ اينها حكايت
از فقدان توجه به تاريخ فلسفه ميكند، مثل اين ترجمهها". آیا بهتر این نیست
که کسانیکه شاگرد یا مستمع یا همنشین و یا حتی
مزاحم استاد فردید بوده اند در کنار مصاحبه هائی که میکنند به
موضوعاتی از این قبیل نیز بپردازند که نظر استاد فردید
در مورد ترجمه و معادل گذاری اصطلاحات چه بود و ایشان چگونه ترجمه میکرده
اند؟ (کاری که تا حد ی آقای محمد میلانی در مطلب
" فیلتر فردید" در وبلاگ خویش (عقل افسرده) به نحوی
به آن پرداخته است) و یا این موضوع را روشن کنند که به سر ترجمه های
متعددی که استاد از برخی رساله های هیدگر وحتی
آخرین مصاحبه وی انجام داده و در سخنان خود به آنها اشاره کرده چه
آمده است ؟. شاید به این ترتیب یکی از گلایه
هائی که استاد از دوستداران خود داشت کمی تعدیل شود: "اینها تعبیرات بنده است
که دارند تکرار میکنند بدون اینکه کسی بپرسد چه میگوئی
؟ تو میگوئی خودبنیادی از کجا گرفتی ؟ لغت چیست
؟ " 1 –این
جمله هیدگر به زبان فرانسه ادا شده است. ذیلا جمله هیدگر که
به زبان فرانسه ادا شده و ترجمه استاد
فردید از این جمله از روی جلد و پشت جلد شماره چهارم سالنامه
موقف (شهریور )85 نقل میشود: nous sommes sur un plan où il y a
principalement l Etre ما در
مقامی هستیم که در این مقام آنچه بالاصاله یافت میشود
وجود است نوشته شده توسط محمدرضا ضاد دی 1386
-------------------------------------------------------------- احمد فرديد در نامه های
صادق هدايت همانطور که
محمد منصور هاشمی در کتاب " هویت اندیشان و میراث
فکری احمد فردید" یادآورشده است ، دوستی و ارتباط
صادق هدایت و احمد فردید که یکی آغازگر ادبیات نوین
و دیگری آغازگر فلسفه جدید ایران است شایسته توجهی
ویژه است. میدانیم که احمد فردید خود در دو تقریر
مستقل به صادق هدایت و دوستی خود با وی پرداخته وهمچنین
در موارد متعددی در سخنرانیهای خود به صادق هدایت اشاره
نموده است. هدایت نیز تا آنجا که میدانیم از فردید
در نامه های خود به شهید نورائی و در حاشیه "گزارش
گمان شکن" نام برده است. در این نوشته فعلا مطالبی که صادق هدایت
درباره فردید نوشته است آورده میشود تا شاید مورد استفاده
کسانیکه که میخواهند درباره این دو مطلبی بدانند و یا
بنویسند قرار گیرد. یاد آور میشود تا کنون علاوه بر
محمدمنصور هاشمی در "هویت اندیشان و میراث احمد
فردید"، تا آنجا که نگارنده مطلع است از قدیمیها رضا
براهنی (صادق هدايت و دكتر فرديد، مجله نگين ش 19 خرداد 1353، ص
14 ـ16 و 60 ـ 63) و داریوش آشوری
(اسطوره فلسفه در ميان ما ، سايت نيلگون ، فروردين 1383) و از جدیدیها
کوروش عموئی (انديشه های هدايت از منظر
سيد احمد فرديد ، نشريه اينترنتی کافه داستان) و مهدی
پاکنهاد (بوف کور خانه ما،خردنامه همشهری،
آبان 1384)مطالبی درباره فردید و هدایت نوشته اند.
البته اگر از نوشته کورش عموئی که صرفا مقدمه ای برای انتشار
مجدد تقریر استاد فردید با عنوان "اندیشه های هدایت"
است، بگذریم سه نوشته دیگر بنظر میرسد بیشتر با قصد
"کوبیدن" فردید و با تصور جوابگوئی به اقدام مشابه
فردید در مورد هدایت و دیگر روشنفکران(البته به زعم نویسندگان
مطالب) تالیف شده است و حتی در این راه کشفیاتی نیز
بعمل آمده است. از جمله اینکه داریوش آشوری کشف نموده که پیرمرد
خنزرپنزری بوف کور احمد فردید بوده و مهدی پاک نهاد این
کشف را ترقی داده و استاد احمد فردید را بوف کور خانه خودشان تشخیص
داده است. نوشته های
هدایت درباره احمد فردید: الف – در
"گزارش گمان شکن" این
نوشته که ترجمه صادق هدایت از یک متن "پهلوی" است در
سال 1943 (1321 یا 1322) بچاپ رسیده است. هدايت در حاشیه صفحه
48 این کتاب مطلبی را در باره ریشه مشترک احنمالی دهر و
دیرند نقل میکند و مینویسد "این یادداشت
را لطفا آقای فردید به اینجانب مرحمت کردند" (نقل از: هویت
اندیشان و میراث فکری احمد فردید، صفحه32) ب – در
"نامه های هدایت به شهید نورائی" در مجموع
هشتاد و دو نامه ای که هدایت از تهران در فاصله سالهای 1324
تا 1329 به پاریس برای شهید نورائی فرستاده در 16 نامه
ذکری از فردید هم بمیان آورده است و تنها یکی
دونفردیگر هستند که در این حد نام آنها آورده شده است. آنچه که در
باره فرديد در این نامه آمده عبارت است از: اردیبهشت
1325 : "و بعد هم شورای سر دبیری مجله سخن بود. آقایان
دکتر مهدوی و فردید هم حضور داشتند" آبان 1325:
"Etre et Neat (هستی و نیستی) سارتر را
دکتر مهدوی برای فرديد فرستاده است" آذر 1325 :
" دنباله مقالات دو روز است که در روزنامه چاپ میشود. طبری خیلی
اظهار شادی کرد و بچه ها بسیار ممنون هستند. خودم همه آنرا خواندم و
میخواهم بگویم از قسمت اول بهتر بود. فقط آقای فردید با
این جریان مخالف است و امروز در کافه میگفت که فلان پرفسور که
کتاب روانشناسی او در فرانسه کلاسیک است، چنین حرفهائی
نمیزند. جلوی بچه ها دهنش گا... شد. موجود ضعیف و کله خشکی
است. معتقد است حمال اروپائی از علمای ایرانی بیشتر
چیز میفهمد! خودش را اروپائی میداند! گویا به وسیله
intuition [شهود] به آن پی برده است. در شماره 5 سخن که تازه درآمده مقاله عجیبی
راجع به نمودشناسی نوشته که خواندنی است". بهمن 1325 :
"گویا فردید مشغول اقداماتی است برای اینکه
به اروپا بیاید. مدتی است که از جرگه ما سخت پرهیز میکند.
برای تکمیل نمونه ایرانیها در اروپا بد نیست". اسفند 1325 :
"علاوه بر آنها عده ای هم استاد و دبیر از جمله آقای فردید
برای مطالعات به فرانسه خواهند آمد". فروردین
1326 : " محتمل است در ماه آینده عده ای شاگرد و چند نفر از
معلمین وزارت فرهنگ از جمله آقای فردید به اروپا حرکت کننند.
البته این موجودات با کشتی خواهند آمد". اردیبهشت
1326 : "ده دوازده روز پیش استادانی که برای تکمیل
معلومات به اروپا اعزام و از جمله فرديد با آنها بود حرکت کردند". مرداد 1326 :
"شرح ملاقات با فردید ر انوشته بودید. خانلری میگفت
با هیدگر ملاقات کرده و هویدا میگفت هیچ فرقی
نکرده. او هم موجودی است بدبخت با وسواسهای مخصوص به خودش اما
رویهمرفته نسبت به موجودات میهنی دیگر استحقاقش بیشتر
است مطلبی که واضح است هیچکدام از آقایان چه فرنگ بروند و چه
نروند هیچ غلطی نخواهند کرد فقط برای شکم و زیر شکم
خودشان است. هرچه باید بشود میشود به ما مربوط نیست. اصلا چیزی
وجود ندارد که بهتر یا بدتر بشود. برای من بن بست است. هیچ
علاقه ای نمیتوانم داشته باشم". مرداد 1326 :
"همه سیاستمدار و مستفرنگ شده اند. باید یکسال دیگر
فردید را ببینم که چه originalite [ابتکاری] از
خودش بروز میدهد. اینهم یکجور تفریحی است". تیر
1327 : "اما از چیزی که تعجب میکنم activite [فعالیت] سارتر
است . به نظر من پیس les mains sales [دستهای آلوده] از
همه آنها بهتر بود. حتی مجله اش هم خوب است. همین که شروع کردم
نتوانستم زمین بگذارم. تا عقیده فرديد چه باشد.جوابش را ندادم لابد
با من کارد و پنیر شده مثل خیلیهای دیگر. تصمیم
گرفته ام همه را با خودم کارد و پنیر کنم" تیر
1327 : "کتاب roshefort [روشفور] کافکا را پارسال فردید برایم فرستاده بود و لازمش
نداشتم" تیر
1327 : "سه جلد کتابی که برادر دکتر بدیع به من داد آنها هم
مرحمتی فردید بود. هر وقت اورا دیدید از قولم تشکر کنید" شهریور
1327 : "کاغذی هم از فردید داشتم مژده زناشوئیش را به من
داده بود. گویا دست وپایش را جمع میکند که به میهن عزیز
برگردد. این جوان اعرابی نوشته بود مجله ای را که از او
خواسته بودم به هویدا سپرده که برایم بفرستد(این حکات مال یکسال
قبل است) ولیکن مجله نامبرده نرسید خرداد 1328 :
به هر حال از طرف من به لپ یا لمبر خانم فردید یک وشگان آبدار
بگیرید. معلوم میشود آخرش غواسق جسمانی بر ربوبیت
سبحانی غلبه میکند! حالا زهرش را چه جور خواهد گرفت؟". دی 1328
: "چطور فردید ماندگار شده است؟ مگر به پول دولت آنجا نیست؟ سال 1329 :
"راستی اگر فردید را دیدید از کتابهائی که
اخیرا به آدرسم فرستاده تشکر بکنید.
کتابهای انترسانی[جالبی] است که احتمال دارد به درد خودش
بخورد. به هر حال برایش نگه میدارم در صورتیکه دیدارمان
به روز قیامت نیفتد". سال بعد از این
مکاتبه یعنی سال 1330 صادق هدايت پس از چند ماه اقامت در پاریس
در همانجا به زندگی خود خاتمه میدهد. نوشته شده
توسط محمدرضا ضاد ، آذر 1386
--------------------------------------------------------- مثل همه دیگر
موضوعاتی که به استاد دکتر سید احمد فردید مربوط میشود،
هرگاه بخواهیم به موضوع "فردید و انقلاب اسلامی"
بپردازیم بناچار پای بسیاری دیگر از مسائل مربوط
به شخصیت و تفکر ایشان در میان میآید و
"مثنوی هفتاد من کاغذ شود". اما کردار و گفتار استاد در پس از پیروزی
انقلاب اسلامی به گونه ای بوده است که دیگر نمیتوان از
زندگی و تفکر فردید سخن گفت و این مساله را مطرح ننمود. به همین
جهت در اکثر نوشته هائی که خواسته اند "فردید" را مطرح
کنند به این مطلب اشاره کرده و نوعا به
عنوان نظر استاد درباره انقلاب اسلامی به جملاتی چند از
سخنان نقل شده از استاد در کتاب " دیدار فرهی و فتوحات
آخرالزمان" استناد کرده اند. این جملات در گفتار چهارم این
کتاب با عنوان "انقلاب و ثوره" آمده است. در این گفتار استاد
فردید پس از طرح مساله "انقلاب" در نظر ارسطو که عبارت است
از"تغییر دفعی از جوهری به جوهر دیگر ، از
ذاتی به ذات دیگر" و اینکه
"حالا مسامحة آمده اند و به اینکه در جامعه ها که در آن رژیمی هست و به رژیمی
دیگر تغییر پیدا میکند، گفته اند انقلاب، رولوسیون از وضعی به وضع دیگر"
، نظر خود را نیز مطرح میکند که : "رولوسیون فقط در
جامعه ای است که حقیقتا اسمی که مظهرش هست انقلاب پیدا
کند". و پس از ذکر مطالبی در باره این موضوع چنین آمده است: "استاد:
حالا میپرسم آیا این تحول اخیر انقلاب است یا نه
؟ انقلاب است ؟ یعنی صورتی رفته و صورتی آمده ؟ این
چه صورتی است ؟ صورت دوره قرون وسطی است ؟ صورت شیعه است ؟
صورت دوره صفویه است ؟ صورت تشیع علوی است ؟ امام زمان ظهور پیدا
میکند یا کرده است؟ کدام است ؟ شما مشورت کنید و جواب بدهید.
به اعتقاد بنده مخلوط است. پس مخلوط است و بالقوه انقلاب ولی بالفعل شورش
و بالقوه قریب به بالفعل انقلاب است، و از آن لحاظ که امام خمینی
هست و مردمان مومن انقلاب است. در عالم دین فقط یک انقلاب میتواند
انقلاب حقیقی باشد که آن ظهور امام عصر است ،از این لحاظ به
نظر من یک انقلاب حقیقی فراروی تمام بشر است حال تا چه
اندازه تحولات و شورشها و تغییرات به "پس فردا" مدد میرساند" حداقل خانم
معصومعه علی اکبری در نوشته "فردید، فلسفه آغشته به سیاست"
و آقای رضا صابری در نوشته "فردید، فیلسوف حزب
الله" و آقای حسن نوروزی در نوشته "يهودزدگی"
(خردنامه همشهری مهر1386)به این قسمت از سخنان استاد استناد و به
زعم خود تحلیل و انتقاد نموده اند، در حالیکه بخشی از این
سخنان اصلا گفته استاد نیست. جلسه ای
که این سخنان به آن نسبت داده میشود در تاریخ یک شنبه
26 اسفند 1386 و به اغلب احتمال در دفتر جاما(جامعه انقلابی مردم مسلمان
ايران که يک گروه سياسی به مسولیت مرحوم دکتر سامی وزير بهداری
کابینه مهندس بازرگان بود) برگزار میشد و به تازگی استاد
فرديد در اثر تضییقاتی که برای ایشان در دانشکده
ادبيات دانشگاه تهران ایجاد کرده بودند محل تشکيل جلسات خود را به این
مکان منتقل نموده بود. این جلسه که نگارنده خود در آن حاضر بوده است،
مطابق معمول هر يک از شنوندگان که مایل بود ضبط صوتی مقابل استاد
گذاشته سخنان ایشان را ضبط مینمود استاد پس از طرح مطالبی که
خلاصه آن در ابتدا ذکر شد از حاضران سوال نمود "آیا این تحول
اخیر انقلاب است یا خیر؟ سه نفر از حضار به سوال استاد پاسخ
دادند. نفر اول گفت "مخلوط است، بالقوه انقلاب است ولی بالفعل
شورش" . نفر دوم که بنظرم مرحوم جلال میکانيکی بود گفت"از
این لحاظ که امام خمینی هست و مردمان مومن انقلاب است".
نفر سوم هم گفت " تنها یک انقلاب میتواند باشد که آن ظهور امام
زمان است". سپس استاد پاسخ این سه نفر را تکرار نمود و البته بعلت
نبودن بلندگو در دسترس این افراد احتمالا صدای این سه نفر در
نوار ضبط صوت مفهوم نبوده و نهایتا مرحوم مددپور متن سخنان استاد را به
ترتیبی که در کتاب چاپ شده تنظيم نموده و نویسندگان محترم
مقالات فوق الذکر حرفهای دیگران را نظر استاد تلقی و بر مبنای
چنين توهمی به تحلیل و تفسیر نسبت استاد با انقلاب اسلامی
و از آنجا موضع و شخصیت سیاسی آن مرحوم پرداخته اند. البته از این
موارد در مکتوباتی که از سخنان استاد فردید تدوین شده زیاد
است. نوشته شده
توسط محمدرضا ضاد، آبان 1386
-------------------------------------------------------------- سیزدهمین
سالمرگ استاد فردید، بلحاظ اطلاع رسانی در مورد ایشان در سطح
گسترده تری نسبت به سالهای گذشته برگزار شد هر چند که آنچه که گفته
و نوشته شد تکراری و همچنان ناکافی بمقصود بود. امسال بنیاد
فردید "فرهیختگان ارجمند" را به مراسمی دعوت نمود
که عنوان "تعالی از مقولات و گذشت از متافیزیک در طریقت
فکری دکتر سيد احمد فرديد" برخود داشت، تا شرکت کنندگان را "از
کوره راه به رواق وجود" رهنمون باشد که صد البته در نهایت چنین
مبحثی گشوده نشد و چنین راهی همچنان ناپیموده ماند. هر چند که
امسال تعداد شرکت کنندگان در مراسم از سالهای قبل بیشتر بود و ظاهرا
طيف گسترده تریرا شامل میشد، اما مهمتر از آن انعکاس نسبتا گسترده
خبر برگزاری این مراسم و گزارشهای تشکیل آن بالاخص در طیفی
از خبرگزاریهای اینتر نتی بود. علاوه
برروزنامه همشهری، خبربرگزاری مراسم سیزدهمین سالمرگ
استاد تا آنجا که من دیده ام در خبرگزاری مهر و خبرگزاری قرآنی
ایران منتشر شد که با ارائه مطالبی
در باره ایشان همراه بود، گزارش برگزاری این مراسم علاوه بر
دو خبرگزاری فوق الذکر در خبرگزاری کتاب ايران، خبرگزاری ایسنا(دانشجویان)،
ایسکا نیوز(باشگاه خبرنگاران دانشجو)، خبرگزاری شبستان،
خبرگزاری انتخاب، سايت بازتاب و روزنامه تهران امروز انعکاس یافت.
بعلاوه قبل از برگزاری این مراسم مصاحبه های با دکتر اعوانی،
دکتر عبدالکریمی و دکتر علی اصغر مصلح، دکتر محمد رجبی،
سیاوش جمادی و بهروز فرنو بعمل آمده و منتشر شده بود. بعلاوه
روزنامه ایران ترجمه استاد از قطعه ای از نیچه با عنوان
"مرد شوریده سر" - به همان شکل چاپ شده در سالنامه موقف - و
روزنامه تهران امروز نیز مقاله ای درباره استاد بچاپ رسانیده
بودند. حجم اخبار منتشر شده مربوط به این مراسم در اینترنت در حدی
بود که نتایج جستجوی کلمه "فرديد" در گوگل که تا چند روز
قبل از آن با هر دو صورت املائی آن به 2000 مورد کاهش یافته بود به یکباره
مجموعا از 50000 مورد فراتر رفت. از آقای محمدرضا ارشاد هم مطلبی به
نقل از خبرگزاری فارس در همشهری مورخ 4/6/86 چاپ و از دوستداران استاد فرديد گله
شده که چرا به تبیین و توضیح تفکر استاد همت نمیگمارند.
بنظر میرسد
حداقل طیف نسیتا گسترده ای از دلمشغولان فلسفه و تفکر در کشور
ما به این نتیجه رسیده اند که استاد دکتر سید احمد
فرديد را میتوان علیرغم همه غرابت رفتار و افکارش در زمره مفاخر و
دارائیهای فکری کشور قرار داد. آیا این امر نشانه
توجهی جدی به تفکر فرديد نيز هست؟ نوشته شده توسط محمدرضا ضاد، شهریور
1386
------------------------------------------------------- سال 1351 بود
و من در بوفه موسسه آموزش عالی آمار مشغول خواندن "نامه هائی
به دوست آلمانی" اثر آلبر کامو با ترجمه دکتر رضا داوری بودم
که کسی از پشت سر با لهجه شیرازی گفت:"جوون! اینارو
که میخونی میفهمی". یکی از همکلاسیها
بود به اسم "حمید حسن نژاد". حسن نژاد گویا
سخنرانیهای تلویزیونی استاد دکتر سید احمد
فردید با عنوان "درآمدی به حکمت معنوی" را در دیده
و از شیراز یکراست آمده بود در منزل استاد. رشته آمار را هم شاید
صرفا به این دلیل انتخاب کرده بود که به تهران بیاید.
بعد همراه حسن نژاد به یکی از کلاسهای درس استاد در دانشگاه
تهران رفتیم. سر کلاس متوجه شدم که وی مورد اعتماد استاد هم هست چرا
که استاد در میان همه حاضرین کلاس که گویا دانشجویان
فوق لیسانس هم بودند رو به حسن نژاد کرد و از وی خواست که ابیات
حافظ را که کلمه"کرشمه" در آن بکار رفته برایش مشخص کند. من جز یکی
دوبار دیگر در کلاسهای درس استاد در آن سالها حاضر نشدم اما حسن
نژاد به منزل استاد و کلاسهای درس وی میرفت و گهگاه مطالبی
هم برای ما نقل میکرد. "حمید
حسن نژاد" پس از گرفتن لیسانس آمار و رفتن سربازی گویا
در سال 1357 بمنظور تحصیل فلسفه به آلمان رفت ولی مشکلات مالی
و شاید مشکلات دیگری نیز ویرا از تحصیل رسمی
بازداشت. تا سال 1373 که با مطلع شدن از مرگ استاد نامه نسبتا مفصلی در
رثای استاد خویش به یکی از دوستان نوشته بود گهگاه خبری
از وی داشتم اما نمیدانم بالاخره چقدرفلسفه خواند و کاری کرد یا
نه!. سال گذشته در
جستجوی منابعی درباره استاد فردید در برگه دان قسمت نشریات
کتابخانه ملی به برگه نشریه دانشجویان موسسه عالی آمار
برخوردم. میدانستم حسن نژاد مطلبی درباره سینما در این
نشریه نوشته است. نشریه را گرفتم و ورق زدم مطلب راجع به سینما
نبود ولی نوشته ای با عنوان "در احوال نیچه" به قلم
حمید حسن نژاد را ملاحظه کردم به همراه ترجمه قطعه ای از نیچه
با عنوان "مرد خیره سر" یعنی همان Der Tolle Mensch .
نمیدانم استاد فردید در جریان این ترجمه تا چه حد قرار داشته، اما
مسلم مترجم برخی لغات را از استاد سوال کرده است. مقاله سه صفحه ای
"در احوال نیچه" نیزآکنده از "اجمال پس از تفصیل"
استاد فردید درباره نیچه و شوپنهاور است و از این جهت
ارزشمند. البته این مطالب برای حسن نژاد "اجمال قبل از تفصیل"
بوده و یقینا وی بسیاری از مطالب را از استاد شنیده
و در مقاله خود نقل کرده است و شاید حتی از استاد خواسته درباره نیچه
برای او سحن بگوید. بهمین علت است که مثل اغلب این نوع
نوشته های نزدیکان استاد فردید فاقد هر نوع ارجاع به منابع
مورد استفاده است. در واقع این نوشته یک منبع اصلی دارد و آن
هم دکتر فردید است. درباره وضع و حال جوانانی که جذب سخنان استاد میشدند
و نوشته های آنان، لازم است بجای خود مطالبی عنوان شود، اما
در اینجا قصد من از نوشتن این مطالب ارائه نوشته حمید حسن
نژاد با عنوان در احوال نیچه به خوانندگان است. "در احوال نیچه" ، حمید حسن نژاد، 1352 در طرح نیچه
مطلب به مطلب دیگر کشیده میشود. اهل ویلمان
در آلمان شرقی است. آثارش را خواهرش باز تنظیم و منتشر کرده است. در
اوائل جوانی میگوید ندائی میشنوم. ندای خدا
بوده است یا ندای {ندائی}جنون آلود معلوم نیست. نیچه
بهرحال حالت معمولی نداشته است. تحقیق
عمیق در فلسفه و تاریخ یونان دارد و اولین اثرش راجع به
یونان است. در جوانی با شوپنهاور تماس پیدا میکند و
آثارش را میخواند. طرح نیچه منوط به طرح شوپنهاور است. شوپنهاور اولین
فیلسوفی است در غرب که تفکر شرقی را با تفکر غربی می
آمیزد. حاصل این که آثار هندی و تفکر شرقی و غربی
و یونانیت را مطالعه کرده بوده است. مشهورترین کتابش
"جهان خواهش و نمایش" است که فکر هندی است. سخن{شوپنهاور}
این است که این عالم "نمود بی بود" است. "مایا"
است. فریب است. عالم وهم و پندار است. خواست و خواهش
به معنی اراده است. مراد از "نمود بی بود" "پدیدار"Phnomen نیست، چنین مساله ای در
حکمت اسلامی حتی در خیام به این صورت مطرح نمیشود.
{از دید شوپنهاور}این جهان، جهان خواهش و اراده است و هر خواهشی
فریب. نیاز من رنج من است. هر موجودی که نیازش کمتر
باشد رنج او کمتر است. سنگ از این جهت که بی نیاز است آسوده
ترین موجود است و انسان مدرک ترین موجودات و خونین جگرترین
آنان است. واقع این است که مراتب ادراک من هم فریب است، چون نیاز
من است. ارسطو لذت را
امر مثبت میگیرد اما برای شوپنهاور اصل هر لذتی منفی
است. لذت همان درد است، ما متوجه نیستیم. نشان این امر مثلا
غذا خوردن است. ما از غذا خوردن لذت میبریم اما بعد از غذا احساس
راحت میکنیم. اما اول تناول است و نیاز{و} رنج. پس لذت، صرف
راحتی زودگذر و باعث غفلت از فریب جهان میباشد. علاج چیست؟
درد مارا چه چاره توان کرد ؟ {از دید شوپنهاور}علاج هنراست، و هنر موسیقی
است. درد مارا فقط موسیقی است که میتواند تسکین بخشد و
مرهمی بر این درد جانگداز نهد. شوپنهاور نه به دین اعتقادی
دارد نه به وحی و نبوت. حتی آنها را باعث غفلت از رنج زیستن میداند. سخنان
شوپنهاور نيچه را تحت تاثیر قرار میدهد، اما بزودی مخالفت میکند.
به قول او شوپنهاور زاهد است و هر زاهدی عیب بین: یا رب
آن زاهد خود بین که بجز عیب ندید دود آهیش در آئینه
ادراک انداز از دید
نيچه تفکر شوپنهاور اگر "خدا نمرده بود" چنین نمیشد. او
از این جهت بدین اقوال قائل است که اصالت بفکر و ادراک خود میدهد.
شوپنهاور متعلق به تاریخ {و}زمان خویش و از این جهت زمان زده
و فلسفه زده است و تقصیری هم ندارد. تاریخ متافیزیک
غرب چنین میخواهد و سیرش هم بالاخره به نیهیلیسم
و نیست انگاری است. آثار نیچه
فردریک
نیچه در غرب و از آنجا به نحو اشد برای ما شرقیان با خلط و
اشتباه ترسناکی توام بوده است. فاشیسم وقتی نیچه از
ابرمرد سخن میگوید از آن استفاده میکند و ابر مرد نیچه
را فاشیست میداند. ویل
دورانت عالم سطحی فلسفه با پسیکولوژی(علم النفس جدید)
اقوال نیچه را تفسیر میکند و از او مرده ای میسازد. برای
انتلکتوئل های ما از آنجا که انکار و رد خدا رواج پیدا کرده است نام
نیچه توام با جمله ای از اوست: "خدا مرده است". بدون اینکه
پرسیده شود مراد چیست؟ نیچه با
تراژدی و درد بیان مطلب میکند. نیچه متفکر است، نیچه
اهل درد است و ما که بی دردیم پیداست که بسیار سطحی
بدان نظر میافکنیم و جز تفسیر متداول و مرده امروزی از
عهده مان بر نمی آید. نیچه
سرتاسر تاریخ غرب را از سقراط تا زمان حاضر متافیزیک و نیست
انگار میداند. اقوال و آثار فیلسوفان گذاشته را به نحو جدید و
عجیبی تفسیر میکند. {نیچه}میگوید
سقراط که گفت خود را بشناس، مرادش این
است که عقل و شعور من اصالت دارد. افلاطون را نیست انگار میداند که
"گیتی" را بخاطر "مینو" حذف میکند.
اصلا طرد یکی از عالمین را بخاطر عالم دیگر نیست
انگاریم یداند. بنابراین ارسطو هم نیست انگار است که اصالت
به عالم شهادت میدهد. دکارت میگوید من فکر میکنم پس
هستم اصالت به فکر خود میدهد و از آنجا نیست انگار فعال است. نیست
انگار حق و حقیقت. چه اگر{نیست انگار} نبود باید میگفت
من فکر میکنم پس نیستم. حکمای پیش از سقراط را نیست انگار نمیداند. میگوید
آنها نسبت متافیزیک با وجود نداشته اند. آنها اهل ربوبیت و
حضور و نسبت بیواسطه با وجود هستند. اصلا سقراط را که کشتند بخاطر این
میداند که قدوسیت و امر قدسی را عقلی کرد. {نیچه}نیهیلیسم
را طرح میکند و چهار مرحله میگذارد. مرحله اول نیست
انگاری ناقص است مرحله دوم نیستانگاری
منفعل و اثرپذیر مرحله سوم نیست
انگاری فعال مرحله چهارم نیست
انگاری بی خودانه یا خلسه ملکوتی ارسطو و
افلاطون و سقراط را نیست انگار ناقص میداند. عامه مردم را نیست
انگار منفعل{و} مارکس و نازیسم و بیسمارک و ناپلئون را نیست
انگار فعال. {از دید
نیچه}ارسطو و افلاطون و سقراط ضعیف النفس هستند. مارکس از فاسد سیر
کرده و به افسد رسیده{است}. اگر مارکسیست ها به نیچه فحش میدهند
از همینجاست. با نیچه است که تاریخ متافیزیک غرب
به تزلزل میافتد. نیچه تنها متفکر بعد از هگل است و دیگران نیست
انگارند. فیلسوف باشد، عالم باشد، هرکه باشد برای آنها خدا مرده است
و جز خویش دیگری را نمیشناسند.آنان بیدرد و کژ
طبع و دل کور و "گول" گیرند. آنان دروغ زده و دیوپرستند.
از خیالی صلحشان و جنگشان است و از خیالی نامشان و
ننگشان. نیچه اولین کسی است که غربزدگی را طرح میکند
و آنرا با واقع بینی تلازم میدهد. واقع بینی یعنی
خدا مرده است. دوای درد ما چیست ؟ {ما}محتاج این
هستیم که اول ببینیم درد ما چیست ؟ درد ما این
است که حق رفته است. به کجا رفته است ؟ آیا روزی دوباره اور ا خواهیم
دید ؟ ما باید اول رنج غربت را حس کنیم. علاج ضعف دل ما
بازگشت جاویدان همان است. با ظهور اوست که حیات توام با رنج و نکبت
ما دیگرگون میشود و ارزشهای عامیانه نفی میشود.
ارزشهای تازه جای آنرا خواهد گرفت و طرحی نو در خواهد افتاد.
مراد از نیست انگاری بیخودانه همین است. دل غمدیده
ما حالش به خواهد شد و نیز سرشوریده ما سامان خواهد گرفت. اما قبلا
باید بدانیم فرعون کیست. جمله عالم
زاختیار و هست خود میگریزد
بر سر سرمست خود تا دمی
زین هوشیاری وارهند ننگ خمر و بنگ
بر خود مینهند جمله دانسته
که این هستی فخ است
ذکر و فکر اختیاری
دوزخ است میگریزند
از خودی در بیخودی یا به مستی
یا به شغل ای مهتدی نفس را زان نیستی
وا میکشی زانکه بی
فرمان شد اندر بیهشی مثنوی
دفتر ششم کلمات داخل{} اضافاتی است از نگارنده نوشته شده
توسط محمدرضا ضاد، مرداد 1386
------------------------------------------------------------------------ از "آدم دیوانه"
تا "مرد شوریده سر" استاد دکتر سید
احمد فرديد در یکی از جلسات درسگفتارهای پس از پیروزی
انقلاب اسلامی(بگمانم در جلسه مورخ 4/9/1359) به قرائت ترجمه ویا
گزارش قطعه ای از نیچه پرداخت: "از آن مرد شوریده سر سخنی
نشنیده ای......" استاد در حین قرائت توضیحاتی
نیز میداد، همچنانکه قبل از شروع قرائت با تبسم توضیح داده
بود که این قطعه را به فارسی یکسره(به کنایه در قیاس
با فارسی سره) سالهای قبل ترجمه کرده است. پس از جلسه ما ترجمه این
قطعه را بدون توضیحات ان از روی نوار برای خودمان پیاده
کردیم هرچند بعضی از کلمات برایمان مفهوم نبود و دریغ
که اکنون این نوار در اختیار من نیست تا توضیحات استاد
را نیز نقل کنم. ترجمه یا گزارش استاد فردید از این
قطعه سرانجام در سال 1380 در شماره اول سالنامه موقف بچاپ رسید. هر چند که
آقای بهمن خدابخش مدیر مسئول سالنامه مزبور میگوید که
متن دست نویس استاد را در اختیار دارد، اما متن چاپ شده علاوه
براشتباهات چاپی نارسائیهائی هم دارد که بنظر میرسد با
مقایسه با متن پیاده شده از نوار بعضا قابل رفع باشد. مدتی
بعد آقای محمد نورالهی متقبل زحمت شده وبلاگی برای
سالنامه موقف راه اندازی کردند و در مورد مطالب این سالنامه منجمله
ترجمه قطعه فوق الذکر توضیحات مفیدی دادند. یکی
از توضیحات ایشان این بود که این قطعه توسط دکتر آرامش
دوستدارنیز ترجمه و در مجله فلسفه ضمیمه مجله دانشکده ادبیات
دانشگاه تهران شماره 4 پائیز1356 بچاپ رسیده است. در آنوقت ترجمه ایشان
برای من نمیتوانست چندان جالب باشد اما چندی بعد در جستجوی
مطلب و مقاله در مورد استاد فردید به مصاحبه آقای دکتر آرامش
دوستدار با آقای عبدی کلانتری در سایت نیلگون
برخوردم و دیدم ایشان با لحنی آکنده از بغض و کینه و
حسد که صراحتا علت آنرا نگفته بودند ولی قابل حدس زدن است مطالبی را
به استاد فردید نسبت داده اند و در آخر این افتخار را برای
خود تثبیت نموده اند که در گروه فلسفه مانع ادامه تدریس استاد فردید
پس از بازنشستگی ایشان شده اند!. اینکه فردی مانع بیان
و کلام استاد فردید شده باشد چیز جدیدی نبوده، هر چند
که موارد قبل از انقلاب آن کمترگزارش شده است. البته من سراغ ندارم که استاد فردید
قبل و بعد از انقلاب ذکری آرامش دوستدار بمیان آورده باشد تا ایشان
نیز مثل داریوش آشوری تاب از کف داده و استاد را کوبیده
باشند.بهر حال با توجه به گفته های آقای دوستدار در آن مصاحبه در
مورد استاد فردید، بنظرم جالب آمد، ترجمه آرامش دوستداراز این قطعه
را پیدا نموده و با ترجمه سید احمد فرديد کنار هم بگذارم تا مبنائی
برای مقایسه سطح و عمق دانش
و تفکراین دو مدرس فلسفه برای علاقمندان فراهم آید. ترجمه
دوستدار در همان سایت نیلگون گذاشته شده – البته به همراه توضیحاتی
چند – و عنوان آن "آدم دیوانه" است. مقایسه این
عنوان با عنوان ترجمه یا گزارش استاد فردید یعنی
"مرد شوریده سر" بخودی خود همه چیز را روشن میکند.
آدم دیوانه کجا و مرد شوریده سر کجا. متن ترجمه آقای دوستدار
نیزمکانیکی و خشک است که همه شور و هیجان مرد شوریده
سر را از او میگیرد. گوئی مترجم از هزار سال سابقه زبان و ادبیات
فارسی اطلاع عمیقی ندارد چه برسد به سوابق ماقبل آن. از سوابق
تفکراین قوم (بهر عنوان آن) نیز اثری نیست چرا که ممتنع
است کسی درکی مناسبی از آنچه وجود آنرا ممتنع میداند
داشته باشد. البته نگارنده بضاعت این
را ندارد که درباره توضیح و تفسیر آقای دوستدار اظهارنظرکند و
یا اینکه توضیح دهد چگونه ترجمه و گزارش استاد فردید میتواند
مبدائی برای شناخت هرچه بیشتر و بهتر تفکرنیچه باشد اما
برای توضیح اینکه چطور چنین چیزی مقدور است
اشاره میکنم به جمله اول این قطعه که آرامش دوستدار آنرا چنین
ترجمه کرده است : " نشنیده اید از آن آدم دیوانه که صبح روشن با فانوس افروخته به میدان
میدود..." در حالیکه ترجمه استاد فردید چنین
است:" – از آن مرد شوریده سر سخنی نشنیده ای ؟ که
در پیشین روز روشن چراغی افروخته بود و بسوی آشفته
بازاری دویده...". چه تفاوتی است بین "صبح
روشن" و "پیشین روز روشن"؟ لازم بذکر است
که ترجمه دیگری از این قطعه نیز توسط آقای حمید
حسن نژاد – یکی از کسانیکه بمنزل استاد فردید در نیمه
اول دهه 1350 رفت و آمد داشتند– با عنوان "مرد خیره سر" درشماره
آذر1352 نشریه دانشجویان موسسه آموزش عالی آمار بهمراه مطلبی
با عنوان " در احوال نیچه" چاپ شده است. ترجمه و یا گزارش استاد دکتر سید احمد فردید از قطعه Der Tolle Mensch اثر نیچه مرد شوریده
سر – از آن مرد شوریده سر سخنی نشنیده اید{نشنیده
ای}(1) ؟ که در پیشین روز روشن چراغی افروخته بود و بسوی
آشفته بازاری دویده و دمادم فریاد میزد : خدای را
جویم! خدای را جویم ! این گفته مرد شوریده سر کسانی
را که در آنجا آنها به گرد هم فراز آمده بودند، چون به خدا باور نداشتند به خنده
های بلندی واداشت. در این میان یکی میگفت
: {پس}مگر خدا گم شده است ؟ و دیگری میگفت: پس مگر او کودکانه
به گریزپائی پرداخته است؟ و سومی میگفت: پس مگر او به
کشتی نشسته و به جائی دیگر "فرنافته"(2) است. بدینسان
بود که مردم این آشفته بازار درهم و برهم جیغ و داد میکشیدند
و خنده های بلند سر میدادند. آنگاه مرد شوریده سر به میان
آنها برجست{گشت} و خیره بدانها نگریستن گرفته چنین گفت : خدا
کجاست ؟ هان ! باید که به شما بگویم ما اورا کشته ایم. شما و
من. ما همه کشتار اوئیم. از این کشتار دریا را چه سان پاک
توانیم شست ؟ آن کیست که به ما ابری تواند داد تا همه کناره
را بدان پاک شوئیم؟ کنون به کجا میگردیم ؟ این چه بود
که کردیم؟ آنگه که زمین را از خورشید آن باز ستاندیم{گسلاندیم}.
کنون زمین به چه سو میجنبد ؟ و کنون ما به چه سوست که می پلکیم
؟ این خود دور از همه خورشیدها نیست که همی پرتاب میشویم
؟ این خود فراپس، فراپیش، فراچپ، فراراست، فراهرسو{ی}؟ آیا
دیگر بالا{ئی} و پائینی هم هست ؟ آیا دیگر
به یک نیستی بی پایان نیست که سرگشته و
سراسیمه درافتاده ایم ؟ این خود یک تهیگاه{چاله هائی تهی} نیست که ما را در میکشد ؟ آیا هوا سردتر نشده است و شب بیشتر و بیشتر فرا نمی رسد ؟ آیا در پیشین روز روشن چراغی افروخته نباید آید ؟ آیا از جیغ و داد گورکنانی که خدای را بگور میسپارند بانگی نمیشنوی ؟ از بوی پوسیدگی خدائی هیچ نمیشنوی ؟ خدایان هم میپوسند(می فتالند، فساد می پذیرند) خدا مرده است! و خدا مرده باز میماند و این مائیم که اورا میرانده ایم و ما چه سان خود را از این کشتار دلجوئی توانیم داد ؟ ما مرگی میدار همه مرگی میداران، {نه}هر چه اهرای تر و هرچه اشوتر و هر چه تواناتر از آنچه تا کنون در جهان دارا بوده ایم، اینک زیر تیغ بیدریغ ماست که خون آلود است{؟} و این خون را آن کیست که از ما پاک تواند شست و آن چه جشن های گناه شوئی و اهرای بازیهائی که در آینده باید آشکار گردد ؟ سترگی این کار برای ما آِیا بیش از اندازه سترگ نیست ؟ آیا نه چنان است که ما خود میرانده ایم و میباید خدایانی گردیم تا شایستگی خدایان پیدا توانیم{بتوانیم} کرد ؟ از این کار سترگ تر هیچ کار نبوده است و آن که |