5مقدمه
در
سال 1364 درصدا و سیمای
جمهوری اسلامی
یک سلسله
سخنرانی تلویزیونی
از استاد فردید
ضبط شد . استاد
خود در این
باره چنین
گفته است " باز
آمدم در تلویزیون
رویهمرفته 40
ساعت حرف زدم
، چهل ساعت
متکلم وحده ، الآن
بیست و هفت
هشت نوار
موجود است ،
بعدش اینها با
هم شورا کردند
پخشش نکردند ،
من هم گله ای
ندارم ، شاید
باز هم بگویم
الخیر فی
ماوقع ، خوب
شد که نشد ! ،
مطالب من
مناسب ... همیشه
همینطور بوده
است !" عنوانی
که استاد برای
این سخنرانی
ها که متن
برنامه شماره
10 آن را ذیلا
ملاحظه مینمائید
، برگزیده
عبارت است از :
غربزدگی
و بحران حوالت
تارخی جهانی
آن در عصر
حاضر
" بسم
الله الرحمن
الرحيم
قل يا ايهاالكافرون لا اعبد
ما تعبدون ولا انتم
عابدون ما
اعبد و لا انا
عابد ما عبدتم
ولا انتم
عابدون ما
اعبد
لكم دينكم و
لي دين"
" و لله
الاسماء
الحسني
و ذروالذين
يلحدون في
اسمائه
سيجزون ما
كانوا
يعلمون"(الاعراف
180)" .
بنده
امروز عرايضم
را با تلاوت
اين آيات شروع
كردم ، به
مناسبتي است
نه اينكه
خواسته باشم وارد
شوم به توضيح
و تفسيري
درباب اين
آيات ، مرادم
مساله بندگي
است و تعبد كه
ميخواهم در باب
جبر و تفويض و
كسب و اختيار
و اين مطالب
امروز هم
توضيحاتي
بدهم و اينكه
هر اختياري
مستلرم تعبدي
است . نهايت
آنكه باز هم
تكرار كنم
تعبد تاريخي
است ، تاريخي
بودن به اين
معني
هنوز وقت
آنكه من بيان
كنم و توضيح
دهم مراد بنده
از تاريخ چيست
، فرا نرسيده
است و از طرف
ديگر اسماء
حسني ، اينجا " و لله
الاسماء
الحسني
فادعوه بها و
ذروالذين يلحدون
في اسمائه" ،
بنابراين
وقتي است كه
انسان معبودش
اسم اعظم الله
است، اسم است
و اسماي حسناي
الله . دوره اي
هم هست ، وقتي
هم هست كه الحاد
در اسماء دارد
.
بنده
ميخواهم
اينجا يك مطلب
ديگري را
عنوان كنم در
ذيل غربزدگي،
اصلا غربزدگي
جديد و غرب
جديد براي
بنده حوالت
تاريخيش
الحاد در
اسماء است ، پرستش
اسماء حسني در
غرب جديد
نيست ،
اين هم يك
معني از معاني
ديگر غربزدگي
مضاعف جديد
اعم از اينكه
خداپرست باشد
و مثلا اثبات
خدا بكند ،
خدا را قبول
داشته باشد ،
تكرار كنم دكارت
باشد ،
اسپينوزا
باشد ، كانت
باشد ، هگل
باشد ، حوالت
تاريخي آنها
الحاد در
اسماء است .
حالا مساله
قرون وسطي
مساله ديگري
است قرون وسطي
اصلا تاريخش
جداست ، بيشتر
آنچه در طرح مساله
غربزدگي براي
بنده اهميت
دارد غرب جديد
و اسم غرب
جديد و غربيان
جديد و غربزدگي
جديد است و
آنهم مخصوصا
علماء اعم از
اينكه علماي
دين باشند ،
فيلسوف باشند
يا اينكه علماي
طبيعت و رياضي
. مردم كما بيش
باندازه علماء
به معني اعم
لفظ كه امروز
ما
منورالفكر،روشن
فكر ،
انديشمند و
متفكر و اينها
ميگوئيم ، مردم
عادي تا به
اين اندازه
غربزده نيستند,
ملحد در اسماء
هم نيستند .
بعد مي آيم به
اينكه
مردم غرب
كيند و دولتها
و دانشمندان و
علما و
انديشمندان و
از اين الفاظ
، اينها كي
هستند ،
رهبران سياسي
و ديني و
فلسفي و علمي
و هنري و
فرهنگي و الي
آخر .
در باب
كلمه لحد يك
مرتبه بايد
روي تخته
بنويسم ، يونانيش
لته، لته يعني
فراموشي و
پوشش ، و در
عربي كلمات
متعددي قريب
به اين معنا و
هم ريشه با اين
كلمه است ،
متعدداست ،
ملحص كه به
معني پناهگاه
است يعني آن
جائي كه انسان
خود را نهان ميكند
، با حاءحطي و
صاد ، ملجاء ،
ملاذ ، ملحج ، لحج
با حاء حطي ،
لطه و الطه با
طاء معلي ،
رات و روت و
كلمات ديگر
همه يك ريشه و يك
اصلي دارد و
آن عبارت از
اين است كه
انسان خودش را
پناه مي برد و
نهان ميكند ،
حالا وقتي است
كه انسان خود
را پناه ميبرد
به نفس اماره
خودش ، پناه
ميبرد به
شيطان ، وقتي
هم پناه ميبرد
به الله ،
پناه ميبرد
خلاصه به آن
اسمي كه مظهرش
است ، در كلام
الله مجيد شايد
شش هفت مرتبه
كلمه لحد و
اشتقاقاتش
آمده است ، دو
مرتبه در موضع
مدح بكار رفته
است ، " و لن اجد
من دونه
ملتحدا(الجن
22)" ، " ولن تجد
من دونه ملتحد(الکهف
27)ا" ، تو جز او
پناهگاهي و
نهانگاهي و
گريزگاهي
نميتواني پيدا
كني كه حقيقي
باشد ، من هم
نمي يابم جز
او ملتحدي ، و
بايد پرسيد از
لحاظ ادوار
تاريخي كه
ملتحد مردم
چيست ؟ ملتحد
به هرحال يا
حصولي است يا
حضوري،آن
ملتحد و
پناهگاه
حضوري آن نسبت
بيواسطه اي
است كه بايد
بعدا باز
توضيح بدهم,اسمي
است كه مظهرش
است دانسته و
ندانسته.
بنده در
جلسه گذشته ،
الفاظي را،
كلماتي را به
لاتيني نوشتم
در گوشه اين
تخته سياه ،
كلمه صمد و
صمداني هم
نوشته بودم كه
فرصت نشد بنده
توضيحي در
بابش بدهم ،
يك كلمه لاتيني
است ،
سوموس ،
اسمش ميشود ، سومو –
وصفتش -
بنده كلمات
سامي ، شامخ و
صمد و كلمات ديگري
كه عرض خواهم
كرد ، همه
ميبرمش به
ريشه لاتيني ،
اين لاتيني
است ، وقتي به
لاتيني بردم
يونانيش هم
آسان ميشود
مطابقش پيدا
كرد ، هنديش
هم ميشود پيدا
كرد ، فارسيش
هم ميشود پيدا
كرد . معلوم
است
اين كاري كه
بنده انجام ميدهم
خيلي تاحدي
بنظر مستبعد
ميآيد و غير
قابل قبول و
خلاف آمد عادت
ولي
اين حوالت
بنده است به
توضيحاتي كه
بعد در باب
زبان خواهم
داد و چنانچه
در جلسات اول
هم عرض كردم وجه
تسميه را با
اسم ارتباط با
هم دادم و اين
طور نيست كه
كلام الله
مجيد را
بخواهم بگويم
عجمي است يا
عجمي ......نه ،
عربي بسيار
فصيح و پر و
صمداني و در
عين حال مساله
اي كه بنده حوالتم
شده است كه از
نو بخوانم
عبارت از اين
است كه تاريخ
......حوالت اين
طور بوده است
كه ما تفسير
ميكنيم سامي و
حامي و نژاد
حامي و نژاد
سامي و يا
عكسش و يا
برتر بودن
نژاد آريا و
آريائي به
سامي ، اين
حرفها نيست ،
اين تقسيمات
زبانشناسي
مخصوصا در
دوره جديد
مربوط به
ديروز و امروز
و فرداي مضاعف
و غربزدگي
مضاعف است
بعقيده بنده ،
اينطور نيست
كه حالا بنده
اگر از اين
راه رفتم
بگويم كه من فعلا
...... ان رجل يا
بنده نابغة ،
نه همچنين چيزهائي
نيست چقدر
انسان همواره
كشفياتي
ميكند ، يك
مجهولاتي را
معلوم ميكند و
اين مجهول هم
براي بنده
معلوم شده است
و نسبت به آنهم
و نسبت به اين
معلومات
معلوم خودم هم
در باب زبان
گذشته از يقين
علمي و علم
اليقين ، يقين
عيني و ماهوي
هم دارم و عين
اليقين ، حالا
يقين حقيقي
مساله ديگري
است ، و
اينطور نيست
كه شك و ترديد
و ظني براي من
باشد و از اينجاست
كه از نوخواني
بنده
....نميدانم بهر
حال با برهان
و ماهوي
بنده خودم را
متعبد ميدانم
به اسم الله
اما يقين
حقيقي مساله
ديگري است كه
واقعا تعبد من
فقط تعبد
حصولي است و
حكمي و فلسفي
است يا گذشته
از اين يك
ايمان حقيقي
مثل همه بنده
دارم يا ندارم
، اين ديگر اين
طور نيست كه
بيايم من
اثبات كنم كه
اي آقا بنده
اهل ايمانم ،
اثبات !،
اين هست هر چه
هست ، مشكل هم
هست كه انسان
....گاهي آسان
است ، فورا
انسان احساس
ميكند اين آقا
در مساله
ايمان و
اعتقاد در چه
مرحله اي است
، گاهي هم
تشخيصش مشكل
است .
بهر
صورت درآن
برنامه گذشته
بنده عرض كردم
صمد ، اين صمد
بنده ميبرمش
به سوموس يوناني
، كلمه هما و
همايون از اين
كلمه است اصل
كلمه سوموس به
لاتيني ميشود
سوپر ، فارسي
اش ميشود ابر
، حالا
تركيبات سوپر
و superiorite
در فرانسه
متعدد است ،
در زبان
انگليسي هم
هست ، آلماني
هم گاهي هست كه
اينها رجوعش
به لاتيني است
. حالا
تركيبات مثلا
فرض كنيد سوپر
لاتيني به
يوناني ميشود
هوپر
،
فارسي ميشود
ابر ، هيپاتوس
يعني برتر ،
حالا تركيبات
دارد سوپر به
فرانسه ، سوپر
يوريته يعني
برتري ،
سوپريوس به
لاتيني ، متعدد
است اين كلمات
، عربي هم
كلمات متعدد
دارد ، همام
مثلا به عربي،
قومس يعني آن
رئيس يك قومي
، قومه ، هامه
، مهم ، اهم
كه همه با اين
سوپر و سوميته
وسوپريوريته
و شامخ و سامي
و اينها
همريشه هست و
قريب المعني ،
تركيبات ديگر
در فعل دارد ،
به لاتيني
ميگويد سومو ،
حالا گذشته از
اين سومو كه
بمعني برتر است...
، همه هم
بمعني برتر
است ، كلمه
كبر ..، ميخواهم
بروم به جبر ،
كبريائي ،
استكبار ،
جباريت ، باز
بازگشتش به
اين كلمه است
و از آنجا
هوپريس به
يوناني كه با
هوپره و
هوپريس يعني
جباريت و جبر
....، حالا يك وقت
هوپريس و برتر
اوست ، درست !
يك وقت بنده
كه مظهر هستم ،
بنده خودم را
برتر تخيل
ميكنم ، آن
چنان عمل ميكنم
كه گوئي من
برترم ، من
جبارم ، مقام
كبريائي كه
فراموش شد
انسان خودش را
جاي جباريت و
كبريائي و
صمداني
وتعالي و تمام
اين تماميت و
همه چيز يك
الله متعالي
ميگذارد .
در
لاتيني
سومو،ببينيد
" س " تبديل شده
به " ت " ،"
تمام" ميكنم ،
علاوه بر تمام
كردم بنده عرض
ميكنم كه "
اهتمام
ميورزم " از
همين كلمه است
، تركيب consomme كه به
فرانسه
ميگويند consommer ،
يكچيزي را
مصرف ميكنيد
ميگوئيد consommation ،
حالا اين
جامعه اي كه مصرف
ميكند و در
عين حال كه
مصرف ميكند
تمام هم ميكند
، چي را ؟
درجامعه مصرف
چه چيز را
تمام ميكند ؟
انسانيت خودش
را ، تمام بدو
معني است :
مجلس تمام
گشت و بآخر
رسيدعمر
ما همچنان
در اول وصف تو
مانده ايم
مجلس
تمام گشت ،
تمام بمعني
اينكه مجلس به
پايان رسيد و
علاوه بر
اينكه به
پايان رسيد
خالي شد ،
كونسوماسيون
، جامعه اسراف
، جامعه مصرف
، جامعه اتراف
، همه اينها
عبارت از اين
است كه بشر
امروز در
انسانيت خودش کارش
به
تماميت
رسيده، به
اعتباري ديگر
زهوارش در رفته
، زه زده ،
هردو هست ، در
نيست انگاري
تمام است كارش
، و اين نيست
انگاري و
غربزدگي هم به
جائي رسيده كه
تمام است ،
ديگر نمي
تواند نيست
انگاري باز هم
تكامل پيدا
كند ، از قوه
بفعل رسيده ،
اين يك اصلي
است كه
بنده اشاره كردم
بعد هم توضيح
خواهم كرد در
باب اين مساله
مهم ، همام
يعني قهرمان
باز از هين
است ، حالا
اگر در لاتيني
يك " آ" جلويش
بگذاريم بگوئيم
آسيمو ، اين
بمعني غم
خوردن هم هست .
يك همتي هم
داريم ، بنده
گمان ميكنم كه
اهتمام با همت
شايد همريشه
باشد ،در سوره
يوسف در
آنجائي كه "
همت بها و هم
بهي" حدس
ميزنم كه با
كامه همريشه
باشد ، زليخا
كام يافت ، كامه
پيدا كرد ،
عشق پيدا كرد
نسبت به يوسف
، يوسف هم
نسبت به زليخا
، شايد هم در
آنجا همريشه و
هم معني با
اين خانواده
كلمات و
الفاظي كه بنده
اينجا آوردم
نباشد ، و در
همتي هم كه ما
ميگوئيم " اهل
همت " در مورد
.......نسبت به اهل
اراده بمعني
جديد لفظ ، همت
نميتواند با
كامه جدا باشد
، يعني محبت و
دوست داشتن كه
در عربي
تركيباتي
دارد ، يكي
صوم نفسه يعني
بكام خود و
تركيبات
ديگري هم دارد
كه كاف تبديل
به صاد شده ،
از اين كلمات
كهنه قديم هندي
است كه
تركيباتي
دارد مخصوصا
در زبان عربي
،چندين كلمه
تا خودكامه يا
بكام خود يا:
همه كارم
به خود كامي
به بدنامي
رسيد آخر
نهان كي
ماند آن رازي
كزو سازند
محفلها
البته
اين خود كامي
در مرتبه مدح
هست غير از خودكامي
به معناي
امروز لفظ است
. اين كلمه را بنده
با لاتيني "
امو" .... " امو "
به لاتيني
يعني كام مي
ورزم "ر"
اضافه ميشود ،
ميشود آمور به
فرانسه ،
بنابراين
آمور كه امروز
بمعني عشق و
محبت و دوستي
در فرانسه
استعمال ميشود
با كامه
همريشه است و
هم معني ،
كامه هندي ، كامستن
در زبان پهلوي
يعني خواستن ،
يعني مهر ورزيدن
، آنچه ما
اراده
ميگوئيم
كامستن هم استعمال
شده ، امو ،
آمور ،
بنابراين يك
معني غير
غربزده اش
ميشود همت ،
به اين معني فرشته
عشق نداند كه
چيست ، اهل
همت نيست ،قصه
مخوان, بخواه
جام شرابي
يخاك آدم ريز
، شيطان هم
اهل كامه
بمعني انساني
شريف لفظ نيست
، درسته ؟
درسته ، كامه
اش كامه
شيطاني هواي
نفس است .
از
اينجا بايد يك
نكته اي را ياد
آور شوم ، اين
مساله ايثاري
كه ما معمولا
ميگوئيم قبلا
هم در دوره
گذشته خيلي
همه جا گير شده
بود ، بنده هم
در ترجمه اين
كلمه اگوست كنت
سهم دارم ، خب
انسان خود
كامه نباشد
يعني انديويدوآليسم
نميشود ، خودش
را دوست
نداشته باشد
ديگري را دوست
داشته باشد ،
اين را ميگويد
ايثار ، اما
اين خود كامگي
كه اسم الله
درش نباشد و
ديگر كامگي كه
باز هم اسم
الله درش
نباشد هر دو
بازگشتش به "عشق
نبود عاقبت
ننگي بود" است،
خودكامگي و
ديگر كامگي هر
دو يكي است ، خود
اين " خودي" كه
خويشتن خويش
انسان باشد با
قطع نظر از
الله يا فردي
است يا جمعي ،
اين ايثار
بمعني اي كه
فقط انسان خودش
را در جماعت
گم كند گذشت
از غربزدگي
نيست ، يكي
ميرود
انديويدوآليست
ميشود ، يكي
ميشود سوسياليست
و از اين
حرفها ، بايد
ديد مظهر چه اسمي
است ، ايثار
درست ، جمع و
فرد صحيح ،
اما عمده امت
است كه ببينيم
امت واحده اي كه
اصلش فرد و
جمع است رجوعش
به چيست ؟ اگر
به اسم الله
بود ايثار
درست است ،
اگر به اسم
طاغوت بود كه
اين هر دو سرو
ته يك كرباس
است . اين شعارهاي
اوگوست كنت ،
آلتروئيست
(Altruist)- ديگر
پرستي -
حالا من خودم
را بپرستم يا
ديگري را
بپرستم ، در
هردو يك پرستش
هست ، آن
پرستش ، پرستش
غير الله است
، غير الله پرستي
عين الحاد در
اسماء است ،
الحاد در
اسماء يعني
اسماء حسني
نهان ميشود ،
پوشش پيدا
ميكند ، از
تجلي نهان است
، آن اسمي كه
ما ميپرستيم همان
حجابي است كه
روي الله
گرفته است ،
روي اسماء
حسني گرفته
است ، اين
ميشود الحاد
در اسما. و
بنابراين
بنده در اين
جلسه شروع
كردم به اينكه
كلمه صمد و
صمداني هم .......قل
هو والله احد
الله الصمد لم
يلد و لم يولد
ولم يكن له
كفوا احد ،
اين صمد به
معناي برتر
است ، متعالي
است ، سامي
است ، معلوم
است و تمام و
كامل هر دو ،
الله متعالي
است ، برتر از
خيال و قياس و
گمان و وهم ، و
در عين حال كه
متعالي است
كامل است ,
تمام است ، از
اين جهت گفتم
صمد يعني توپر
، هيچ نقصي در
الله نيست و چون
كمال مطلق است
و تمام مطلق
است متعالي هم
هست ، برتر از
تمام موجودات
است كه هر
موجودي محدود
است و چون
محدود است بدين
معني اكبر
نيست ، كبر با
اين هوپر يكي
است ، جبر باز
مشترك است ،
متعدد است
كلمات ، عرض
كردم جبر يك
معني ديگري هم
دارد كه عبارت
از كسر است و
آن هم يك ريشه
لاتيني دادم ،
كوپره ، اصلش
كوپره است ،
با ركوپوما و
تركيبات ديگر
كه به فرانسه
هم آمده
مقايسه كردم و
تكرار كنم
كلمه جبران در
عربي نيامده ،
تلافي يك ريشه
ديگر دارد كه
باز ميگردد به
يوناني ، تدارك
به معني همان
كلمه است كه
جبران
ميگوئيم حالا
ديگر جبران كه
يك اصطلاح شده
، اشكالي نيست
، عرض كردم در
عربي نيآمده
جبران ،
چنانكه بعضي
از كلمات
ديگري هم در
عربي نيآمده
اما ما امروز
ميگوئيم ،
متعدد است اين
كلمات .
در جلسه
گذشته يعني
جلسه نهم
گذشته ، نه
دهم گذشته كه
امروز تكرار
ميكنم مساله
اختيار و جبر
را كه مطرح
كردم بالاخره
مساله " الشيء
مالم يجب لم
يوجد" را طرح
كردم و عرض
كردم كه
دترمينيسم
امروز به غلط
جبر ترجمه
ميشود ،غلط! بحث
لفظي نيست در
اينجا ، اصلا
در اينكه
فلسفه هاي
مختلف را با
هم مقايسه
كنيم
متاسفانه
نميشود ديگر ،
دترمينيسم .....
اين اصلي است
كه فلسفه هاي
......از جمله
فلسفه اسلام
بر خلاف
اشاعره قبول
دارند ، ترجيح
بلا مرجح و
ترجح بلا مرجح
،(ترجیح)
من
غير مرجح محال
است و تا وقتي
كه حتي نسبت
به الله به
مرحله وجوب
نرسد ، اراده
وجود پيدا
نميكند در خارج
، افعال انسان
هم همينطور
هست ، كساني
اين را قبول
ندارند
ميگويندافعال
انسان درست
است تابع اصل
موجبيت است ـ
بنده ترجمه
ميكنم ـ ولي
افعال الهي به
جهاتي نميشود
تابع اصل موجبيت
باشد ، عرض
كردم اين
مساله از لحاظ
جبر و اختيار
چون بسيار
اهميت دارد به
عقيده بنده و
همين مساله
اگر تنها
بنده
وارد شوم به
شرطي كه مثلا
ده جلسه وقت
داشته باشم
مسائل ديگر هم
از لحاظ
غربزدگي
مضاعف و غير
مضاعف روشن
ميشود و موضعي
كه بنده دارم
در مورد اين
مسائل ، نكته
اي كه فعلا
اضافه ميكنم
اصلي است كه
فرنگي ها
ميگويند
پرنسيب د رزان
سوفيزان (principe de raison suffisant)،
یا اصل وجه و
جهت كافي ،
اصل " وجه" نه "
علت" ، " د رزان"
اعم از علت
است ، رسيون
به لاتيني ،
اصل وجه و جهت
موجبه افعال ،
چنانچه اين
راسيون به
لاتيني با راي
عربي - و براي
چه فلان كار
را ميكني كه
لم ميشود- ، همريشه
و هم معني است .
براي چه ؟ رزن
اين امر چيست
؟ ديگر از
پرسشهائي كه
شده است
همواره در حكمت
و فلسفه اين
است كه يك
موجودي هست ،
وجه اينكه اين
موجود هست
چيست ؟ يعني
رزنش چيست؟ ، جهتش چيست؟، بنده
هستم وجه
اينكه من هستم
چيست؟
موجوديم ،
جهتش چيست
وجهش چيست كه
بنده هستم نه
اينكه نيستم؟، ممكن
است بگوئيم
اصلا اينكه من
هستم ، اول برويم
ببينيم اصلا
من هستم ،
اصالت وجود
چيست ؟ اصالت
ماهيت چيست ؟
از كجا كه من
نباشم اصلا ؟ تا
شما بيآئيد
سوال كنيد وجه
اينكه هستم
چيست ، بهر
حال اين مساله
وجه تعبيراتي
دارد كه
لايبنيتس
ميگويد چرا
موجود هست - اينطور
بيان ميكند- ونه
اينكه نيست،
باز ميگرداند
مساله را به
اينكه الله
هست ، براي
اينكه افعال
ما موجب به ايجاب
است ،
روي اين اصل raison de letre هم
ميگويند
فرانسويها
وجه وجود ،
همين raison
de letre امور يعني
وجه اينكه يك
چيزي هست چيست
؟ جهتش چيست ؟
اين اعم از
علت است ،
همين مساله
رزان دلتره
كه بنده
نميگويم ، غلط
هم نيست ها ،
به فلسفه
وجودي تعبير
ميشود ، البته
كلمه فلسفه
وجودي در
غربيها
نيآمده ، شما
اگر ترجمه
كنيد philosophie
de letre اين اصلا
مساله وجه
وجود .......يك نفر
فرنگي توجهي
بهش نميكند ،
بگوئيم
فيلوزوفي
اگزيستانسيال
؟ هرچه بگوئيم
اين كلمه ..... مگر
اينكه در متن
همينطور توجه
بشود كه مقصود
از فلسفه
وجودي كه ما
امروز
استعمال
ميكنيم (
پايان نوار ) .
نامش
ميگذارم الحاد
در اسماء ، اين
الحاد اسماء در
نهايت است ،
ديگر آينده
ديگر
نميتواند .... اين
الحاد اسماء هر روز
بيشتر به دو
چيز منتهي
خواهد شد ؟
بعد توضيح
خواهم كرد ؟
فتنه الدهماء
و فتنه المسيطره
، فتنه
الدهماء ،
ميگويم امروز
عصر فتنه الدهماء
است . اين يكي
از اصول باصطلاح
نمي گويم
فلسفي ،
حكمي من است و
اينجا ديگر
مساله شك و ظن
و ترديد و
اينها نيست .
بنده با دگم
با اعتقاد تام
و تمام ، حالا يك عده
اسمش را مي
گذارند جاهل ، باشد
اينطوره.
فتنه
الدهماء كه
عرض ميكنم از
اول ارسطو
ميگويد
دموكراسي ، دموس
ميشود دهماء ، كراسي
ميشود سلطنت ، سلطنه
الدهماء ، سالهاي
پيش من اين
سلطنه
الدهماء را
گفتم اصلا خط
زدند, نميشد! .
سلطنه
الدهماء-
دموكراسي – تمام
است ديگر
ممتنع است كه
بشر دموكراسي
داشته باشد،
دموكراسي كه
فساد پيدا كرد
و مسخ شد اين
ميشود فتنه
الدهماء. ما
در پايان
تاريخ فتنه
الدهمائيم ، ديگر
چگونه ميشود
به دموكراسي
برگشت ؟ فتنه
ميشود فسون ،
با فسون
همريشه است .
بنده راجع به
فتنه،
سنگ فسان و
ريشه هاي
اينها چون مهم
است بعد كه ميپردازم
به فتنه
وآخرالزمان و
فتن آخرالزمان
، ريشه هاي
اين كلمه را
خواهم داد . در
مقابلش فتنه
مسيطره هم هست، اصلا
اين دوتا لازم
و ملزوم
همديگر است
.اينجا فتنه
مسيطره
باصطلاح
تقريب
ميتوانيم
بكنيم به
ديكتاتوري ، رجوع
فتنه مسيطره
به فتنه
الدهماء است و
رجوع فتنه
الدهماء به
فتنه مسيطره و
اين هردو هم كه
حوالت تاريخي
جهان است در
بحران است و
در اين بحران
نميتوانيم
دوباره بيائيم
بگوئيم فتنه
مسيطره نه، من حكومت
دهماء بر
دهماء ..... مردم
مساله ديگري است
، كلمه مردم
يعني آنكه
ميميرد، مرد و
مردم اصلش
كيومرته يعني
حي مائت، اصلا در
فتنه الدهماء
و دموكراسي كه
انسان نميميرد
كه دوباره
زنده بشود ، اين
انسان چنان
تصور ميكند كه
ازلي ونا
متناهي است ،اين
يعني
اومانيسم،
اومانيسم در
فتنه الدهماء
و فتنه مسيطره
تمام است و
كساني كه
دوباره بازي
در مي آورند
به نوعي
اومانيسم و
اومانيسم
بازي و اين
حرفها غالبا
فاقد ذكر و
فكر است و
عجيب اين است
كه غالب اينها
يهودي غير
ابراهيمي
هستند . چيه ؟
وجهش چيست كه
اينهمه
كتابهاي
يهودي غير
ابراهيمي مي بايستي
از سالهاي پيش
باز هم ترجمه
بشود ؟
وجهش چيست كه
اين همه
كتابهاي اريك
فروم و يهودي
و پسيكاناليز
يهودي
....حالااعم از
اينكه خدا
گفته و ازادي
گفته درست شد
؟ آزادي بايد
پرسيد چيست ؟
بنده پافشاري
دارم كه اين
كلمه آزادي
بعد از مشروطه(را) از
لحاظ حكمت
تاريخ و فلسفه
تاريخ هر چه
بيشتر توضيح
بدهم
وقت نيست ،
چون مطالب ديگري
دارم ،
مطالب ديگري
است كه وقت
نيست ،
ببينيم اين
آزادي و آزادي
خواهي بشر
امروز بكجا
رسيده ، (امروز)آزادي و
برادري و
برابري عكسش
است ، فتنه
است . بنده
آزادي
وبرابري و
برادري هر دو
جبهه را ميبرم به
آخرالزمان
فتنه الدهماء
و فتنه مسيطره
، فرض
كنيد مثلا
فتنه مسيطره
ميگويم شرق ،
فتنه الدهماء
را ميگوئيد
مثلا براي
فرانسه ، چون نيك
بنگريم (در)هر
دو آنچه بر
بشر غالب است فتنه
مسيطره است و
آن سيطره نفس
اماره بر خود
فرد و جمع است ، آن
سلطه شيطان
نفس بر فرد
است و جمع اعم
از اينكه بنده
انديويدوآليست
باشم – آن ديگر
كارش تمام است
– يا
سوسياليست يا
اقسام اين
ايسم ها .
عرض كنم
مساله اسم ، با تمام
وجود بنده
ميگويم كه
تاريخ اسلام
تاریخ اسماء
است و طرح
اسماء،
اگراسم طرح
نشود الحاد در
اسماء تصريحا
زودتر بسراغ
من مي آيد نه
به ديگران ، اعم از
اينكه بگويم
خدا هست
–بسيار خوب – يا
اينكه بنده
بيايم آقا
ادله اقامه
كنم براي
اينكه عالم
مبداء دارد ، بله
مبداء دارد
اما مبداش
بنده
بايد خودم در
عرايضم بگويم
آن مبداش اسماء حسني
بايد باشد و
اسم اعظم الله
كه تمام جهان
منتظرش است ، حالا
اسمش را عوض
كنيم .
بشر ديگر اصلا
بن بست كم است ، اصلا
بشر در راههاي
سر در گم است ، در اين
راههاي سر در
گم و بغرنج –
بغرنج ،
گرنج كلمه اي
است كه هنوز
يزديها
ميگويند ، جاهاي
ديگر ميگويند ، اين
كلمه يوناني
دارد سانسكريت
هم دارد ، گرنج
يعني گره ، ميگويند
كارش گرنج
خورده،
بغرنج يعني
گرنج خورده –
تمام است ، كار بشر
منتهي شده به
بغرنج چه چيز
؟ آيا منطق ، فلسفه ، اين
حرفها ،
اين منطق
درائيها ، اين
فلسفه
درائيهائي كه
غير از فلسفه
و تفكر حكمي
است وفلسفي ، آيا
ميتواند گره
را بگشايد ؟
نه! نه! بشر
دارد هر روز
هرچه بيشتر به
بغرنج توجه
حاصل ميكند ، توجه
حاصل ميكند به
اينكه كارش
كشيده به راههاي
آخرالزمان،راههاي
سردرگم ، تنها راه
عبارت از چيست
؟ پناه به
اوست ،
به الله است ، دعا است
.
چو غنچه
گر چه
فروبستگيست
كار جهان
تو
همچوباد
بهاري گره گشا
ميباش
اگر چه
جمله
فروبستگيست
كار جهـــان
تو همچوباد
بهاري گره گشا
ميباش
اما
معناش اين
نيست كه بنده
جبري باشم به
اين معني كه
همه كار را
واگذار كنم ، نه من
تكليف دارم ، جبر
است و اختيار ، سعي
بنده شرط است
در اين كه هر
روز بيشتر
راهي ما برويم
كه اين راه
كشيده بشود به
صراط مستقيم و
انسان احساس
كند خودش
ابتدا در صراط
مستقيم است .
در اين
صورت شايد و
مشكل است با
خودش بگويد:
در طريقت
هر چه پيش
سالك آيد خير
اوست
درصراط
مستقيم اي دل
كسي گمراه
نيست