نسبت ديانت حقيقي اسلام با فلسفه و علم
مقدمه
پائیزسال 65 یا 66 بود که برای کار اداری به سازمان برنامه و بودجه رفته بودم ، مرحوم جلال میکانیکی آن موقع سرپرست دفتر حقوقی و امور مجلس بود .من متن یکی از سخنرانیهای استاد فردید راکه درباره اگزیستانسیالیسم بود و از دوست ارجمند آقای بهمن خدابخش گرفته بودم به همراه داشتم ، این سخنرانی که استاد آنرا ارتجالا بمناسبت درگذشت ژان پل سارترایراد کرده بود بنظرم فوق العاده و بی نظیر می آمد . با خود گفتم سری به جلال بزنم و نسخه ای از این متن را به او هم بدهم ، آن مرحوم هم متقابلا متن مصاحبه ای را که با استاد انجام داده بود بمن داد و گفت : امروز منزل استاد جلسه است بیا به آنجا برویم . گفتم : استاد چون مرا نمیشناسد حتما ناراحت میشود و حرفی میزند ، گفت : اشکالی ندارد بیا برویم .
در هال طبقه هم کف منزل استاد سه چهار نفر روی صندلی های اطراف یک میز گرد نشسته بودند استاد هم روی یک صندلی همانجا نشسته بود و یک بسته بیسکویت نمکی روی میزبود . استاد هنوز صحبتهایش را شروع نکرده بود ، جلال سلام کرد و گفت: استاد این آقا یکی از علاقمندان قدیمی شما هستند و..... استاد هم همانطور که انتظار میرفت با لحن و کلمات مخصوص خود با چند جمله کنایه آمیز مارا به فیض رسانید و چون ما هیچ نگفتیم سخنان خود را شروع و تمام کرد ، موقع بیرون آمدن استاد به جلال گفت: آقا جلسه قبل نیامده بودید ، جلال گفت : استاد رفته بودم مشهد ، استاد گفت : چرا بمن نگفتید میروید مشهد، من با آقای تهرانی (به اغلب احتمال آیة اله شیخ جواد تهرانی صاحب کتاب " صوفی ودرویش چه میگویند" ) کار داشتم . بعد در حالیکه با ما تا دم در می آمد از من پرسید زبان چه میخوانید ؟ - این سوالی بود که از همه میپرسید – پاسخ دادم ایتالیائی – که البته خیلی وقت پیش میخواندم – استاد گفت : خوبه خوبه . بیرون که آمدیم به جلال گفتم : دیدی استاد عصبانی شد . گفت : به تو که حرفی نزد بمن زد .
مرحوم جلال میکانیکی در اردیبشت 1336 در شهر بابل بدنیا آمد . در نوجوانی بیماری مشکوکی بسراغش آمد که منجر به دو عمل جراحی و بستری شدن طولانی او در بیمارستان شد و سرانجام با دعای شبانه روزی مادر با گلوئی خسته از بستر بیماری برخاست . شرکت کنندگان در مجالس و محافل مذهبی بابل در سالهای قبل از پیروزی انقلاب اسلامی هیچگاه حضور اورا در این جلسات فراموش نخواهند کرد . جلال در سال 1354 به دانشگاه تهران وارد شد و در دانشکده حقوق به تحصیل پرداخت . با شروع انقلاب اسلا می و تعطیلی دانشگاهها جلال به بابل بازگشت و بسیاری از حرکتهای انقلابی را در بابل ساماندهی و سازماندهی کرد . در سال 58 در جلسات سخنرانی استاد فردید شرکت کرد و همانگونه که استاد خود در ابتدای این مصاحبه اشاره کرده است با تفکر استاد بخوبی آشنا شد و در زمره افراد مورد وثوق ایشان قرار گرفت و تا دم مرگ استاد همراه ایشان بود . سرانجام در مهرماه 1377 آن زخم یادگاری از بیماری ایام نوجوانی که از چندی قبل دهان گشوده بود این انسان مرگ آگاه را به کام مرگ کشانید در حالیکه 41 سال بیشتر نداشت .
در این مصاحبه نسبتا طولانی جلال میکانیکی طی 7 سوال کوتاه مسائل بسیار مهمی را مطرح نموده واستاد فردید در بالاترین سطح تفکر حکمی به پاسخ گوئی میپردازد . همانگونه که در مصاحبه مطرح میشود این مصاحبه که ظاهرا در سال 1360 انجام شده، قرار بوده بچاپ برسد که دلائل عدم چاپ آن برای نگارنده روشن نیست .
در متنی که ذیلا ارائه میگرددعلاوه برچند مورد محدود جابجائی کلمات بمنظور نزدیکتر شدن به زبان نوشتار، دردو سه مورد نیزاشارات استاد به ریشه کلمات حذف گردیده است چرا که ثبت لاتین کلمات درنسخه کپی کمرنگ شده بود ونگارنده نیز بضاعت علمی لازم برای تشخیص املای صحیح آنها را نداشت و میدانست که اشتباه احتمالی چگونه میتواند بهانه ای بدست مغرضین که به اعتراف خود همواره از درک سخنان استاد عاجز بوده اند بدهد تا مجددا تنها انسان ایرانی که در متن دوره جدید به جد به تفکر پرداخته وبا نظرحکمی و فلسفی از حق و باطل دیروز و امروز و فردا به حقیقت پریروز و پس فردا سیر کرده است مورد یورش کین توزان قرار گیرد . البته مشکل درک مطالب اساسی استاد فردید اختصاص به مخالفان تفکر ایشان ندارد و در بین علاقمندان ایشان نیز اکنون کسی را سراغ نداریم که توانسته باشد در حد قابل قبولی سیر فکری ایشان را خودآگاهانه دریافته و دنبال نماید و اجمال بعد از تفصیل استاد را به تفصیل ارجاع دهد و به همین جهت است که آنچه از ایشان طی سالهای اخیر منتشر شده است نوعا فاقد توضیحات قابل توجهی از طرف تدوین کننده و جمع آوری کننده مطالب است که این مورد شامل متن ذیل نیز میشود.
یک نکته جالب توجه نیزدر این مصاحبه وجود دارد و آن این که همانند مقاله " مشروطه دفع فاسد به افسد " نامی از مارتین هیدگر در آن برده نشده است .
محمدرضا ضاد- آبان 84
ـ ديانت حقيقي اسلام چه نسبتي با فلسفه به معني اعم و فلسفه و علم جديد به معني اخص دارد؟
ـ بسم الله الرحمن الرحيم.
جنابعالي گذشته از اينكه دومين دفعهاي است كه به اينجا آمده ايد و طرح پرسش ميكنيد، درسها و سخنرانيهاي دو ساله من را هم آمديد و گوش داديد و تا حدي با مطالبي كه من مطرح كردم آشنا هستيد. حتما به يادتان هست كه وقتي شروع كردم به بسم الله الرحمن الرحيم و توضيح كردم بنام خداي پريروز و پس فردا نه خداي ديروز و امروز و فردا، شما ميدانيد مرادم چه بوده ، زمان را مطرح كردم ، تاريخ را مطرح كردم ، ادوار و اكوار تاريخي را طرح كردم ، مواقف و مواقيت تاريخي را طرح كردم. در باره معني تاريخ و وجه تسميه تاريخ توضيحاتي دادم. وجه تسميه تاريخ را به " وقت يابي " بردم و اين " وقت يابي" را نسبت دادم به " علم الاسماء تاريخي"، عرض كردم بنام خداي پريروز و پس فردا. اين خدا براي من " الله " است ، پس خداي ديروز و امروز و فردا چيست؟ كم و بيش غربزده است ، با لذات و بالعرض. غربزدگي را تفصيلش دادم.
در باب علم الاسماء تاريخي كساني هستند كه كم كم مطلب برايشان روشن ميشود كه من چه ميگويم. ولي علم الاسماء تاريخي را " با" و" همراه " انقلاب طرح نكردم ، بيست سال است كه طرح مطلب كردم. چنانكه آن را در تقسيم غربزدگي و اقسام آن در باصطلاح سمينار بوعلي سينا اشاره كردم .
از آنروزي كه غربزدگي را مطرح كردم مرتب در راه بودم. سالهاي قبل من تحت عنوان "درآمدي به حكمت معنوي" همين حرفهائي كه امروز ميخواهم به شما بزنم طرح كردم. قريب به يك سال تحت عنوان درآمدي به حكمت معنوي سخن گفتم بعد هم گفتم من هنوز در" درآمدي به درآمدي به حكمت معنوي" باقي هستم ! حالا هم هنوز درآمد است .
سؤال ميكنيد ديانت حقيقي اسلامي چه نسبتي با فلسفه به معني اعم و فلسفه جديد به معني اخص آن دارد. اصلا اين تعبير كه شما بكار برديد شايد توارد باشد. اين دو سال كه حرف زدم تمام مطالبم ، بيان همين پرسش است.
عناوين بعضي از گفتههاي من در روزنامه آمده است ، ميتوانم تمامي مطالبي كه حدود 20 سال در باب غربزدگي طرح كردم تحت اين عنوان بيان كنم . ولي خوب مثنوي هفتاد من كاغذ شود! حالا بايد سعي كنم فشرده رؤس مطالبي رافهرست وار طرح كنم، ز تعارف كم كن و بر مبلغ افزاي!
ديانت دو تا است. يكي ديانت ديروز و امروز و فرداست و يكي ديانت پريروز و پس فردا. اين ديانت ديروز و امروز و فردا با يونانيت بالذات و بالعرض جدا نيست . يعني غربزدگي و طاغوتزدگي، موقفي از مواقف و ميقاتي از مواقيت تاريخ است . اين تاريخ سير تفكر يوناني است تا امروز.
ـ كتب مقدس چه بود و بعد از يونان چه شد؟
ـ بنده كتب آسماني را مقدم ميگيرم از كتب افلاطون و ارسطو حتي زمانا. كلامالله مجيد تقدم دارد نسبت به افلاطون و ارسطو حتي زمانا . اين نكته باريك است. اگر شما به زمان فاني برويد تقدم با آنهاست اما در زمان باقي اول كلام الله است. بعدش كتب يوناني . حالا من اگر بخواهم اين را توضيح كنم بايد بروم به دقايق حكمي و اعيان ثابت و سوابق مطلب .
كلام الله پريروزي و پس فردايي است. و با كلام الله مجيد نبوت ختام ميپذيرد. پيغمبر اسلام خاتمالانبياء، است. خاتم كدام انبياء؟ انبياء پريروز و در خود قرآن و اخبار هم بارها و بارها گفته شده كه هر چه فرهنگ و تمدن اسلامي جلوتر ميرود و باصطلاح تكامل (!) پيدا مي كند. از الله دور ميشود تا جايي كه امام زمان ظهور ميكند.
ـ غربزدگي يعني فلسفه زدگي. دين و فلسفه با هم جمع مي شود يا نه؟
ـ دين ديروز تا كنون كوشيده است كه جمع كند با فلسفه و با يونانيت . نميشود هم كه جمع نكند . عقل است و نقل، اين عقل چيست؟ عقل قرآني است كه با نقل ميخواهيم جمع كنيم؟ يا عقل غيرقرآني است؟ اين مساله تاريخ دارد، اين عقل يوناني است كه تا كنون كوشيده شده با نقل جمع شود. حالا ما بگوئيم كه چرا جمع كردند ؟ حوالت تاريخي است . بايستي بيايد به جايي كه تاريخ انقلاب پيدا كند.
حوالت كه ميگويم شعار نيست! بلكه با شعورقرين است - يا با خودآگاهي - اما حالا من اگر بخواهم كه بيان كنم حوالت چيست بايد بروم به قضا و قدر. خودش چندصفحه لازم دارد. آنهم با اين الفاظ فاقد ذكر و فكري كه امروز در باب جبر و اختيار و دراين ترجمهها، نابجا استفاده ميكنند.
بعضي از مسائل سابقه غربي دارد. در كتب تاريخي اين مسئله مطرح است، در دوره اسلام هست، دردوره جديد هست، در قرون وسطي هست. معمولا در كتب غربي اين مسئله را تحت عنوان مسئله دو حقيقت مي آورند. يكي را ميگويند حقيقت عقلي و يكي را ميگويند حقيقت ديني يا نقلي. اين دو با هم جمع ميشود يا نه؟ هر دو بايد باشد يا يكي برود و ديگري باقي باشد؟
در اسلام عقل و نقل داريد. رابطه عقل و نقل در كتب اصول هست. گفتهاند كه هرچه به آن عقل حكم كرد، نقل و شرع و دين هم به آن حكم مي كند. يا هر چيز به آن نقل و دين و شرع حكم كرد، عقل به آن حكم ميكند. عقلي در قرآن آمده است ، آنچه به آن نقل، شرع ، دين و به تعبير من " سمع" حكم كرد، عقل قرآني هم به آن حكم ميكند يا نه؟ حرف اين است كه عقل ، عقل قرآني نيست، عقل يوناني است .
ـ آنچه به آن دين حكم ميكند، عقل يوناني آيا به آن حكم ميكند؟
ـ اگر تفكر ، تفكر قرآني بود ديگر نقل و دين و سمع با آن هيچ اختلافي نداشت، كه ما همچه مسائلي را طرح كنيم. اين بعد از يونان در كار ميآيد.
جمع بين عقل و دين در دوره جديد يك صورتي دارد، دوره اسلام صورت ديگر دارد. البته دوره اسلام با قرون وسطي نزديك است با اين اختلاف كه اسمي كه اسلام مظهرش است ،غيراز اسمي است كه مسيحيت مظهرش است .
در دوره جديد هر چه بكوشند تا عقل و دين را با هم جمع كنند، حوالت تاريخي چنين آمده است كه اصالت با عقل باشد. اين عقل نه عقل در مقابل احساسات و انفعالات نفس و اراده است، عقل به معني اعم است كه رأي باشد. اين كه در تعريف انسان ميگويند انسان حيوان راسيونال است، حيوان ناطق است. اين عقل ، مفادش همان " النفس في وحدتها كل القوا" ست . يك انسان جديدي است، اين انسان جديد قائل به عقل خود بنياد است. در اين دوره ديانت و شريعت و سمع تابع اين عقل خود بنياد قرار ميگيرد. يكي از اين دين بهره بر ميدارد براي عقل، يكي هم دين را قبول ندارد. فرقي نميكند واين غير از قرون وسطي و دوره اسلام است.
دوره جديد با لذات به يك حقيقت بيشتر قائل نيست و آن حقيقت عقلي است. اين حقيقت عقلي سه جلوه پيدا ميكند. يكي " حيات انفعالي" است . يك جهتش اخص لفظ " ادراك عقلي" است. يك جهتش " اراده " است . يك شاعري ميرود به انفعالات نفس و ميشود سانتيما نتاليست كه امروز ترجمه ميكنيم به عواطف ـ كلمه هم غرب زده و فاقد ذكر و فكر است كه از مصر آمده است ـ يكي بيشتر ميرود روي جهت انتلكت و انتلژانس و " حيات انتلكتوئل" يعني عقل به معني اخصش، يعني ادراك عقلي . يكي ميرود به اراده و به مشيت. اين هر سه " انساني" است. مشيت هم مشيت الهي نيست. انسان اصالت پبدا كرده است. اومانيسم اصالت پيدا كرده است. اين اصلاح ديني كه ميگوييم و بعدش هم كاتوليك و پروتستان هر دو تابع مشيت انسانياند. يعني اومانيسم كه نوزائي (رنسانس) با آن شروع ميشود.
از مسائلي كه بنده ظاهرا در طرح آن متفرد هستم ولي با اين همه معتقدم كه از اين راه ميشود به حكمت اسلامي توجه شود و از آنجا از راه دور به كلام الله مجيد و روايات ، مسئله اسماء است. غالبا بعضي از اشعار را براي يادآوري مي خوانم . اين شعار نيست، شعاري است كه با شعور- خودآگاهی - همراه است. شعار و شعور را كه گفتم با توجه به گفتههاي مقام متعالي ولايت فقيه و نيابت امام عصر به يادم آمد.
اين ابيات را كه از جامي است بارها خواندهام. جامي از حوزه محيالدين بن عربي است. حالا يعني ميبايد حوزه محيالدين بن عربي را مطلق بگيرم ؟ اين با خودآگاهي هم جور نميآيد. بعلاوه تاريخي كه پشت سر من است،چهارصد سال تاريخ كفر و شرك و زندقه است. اطراف مرا دوره جديد گرفته است. من نميخواهم بگويم خودرا در حوزه محيالدين عربي محو كردم و حتي اگر هم بخواهم نميتوانم . اشعار اين است.
در اين نوبتــكده صـورت پرستــي زند هر كس بنوبت كوس هستـــي
حقيقت را بهر دوري ظهوري است ز اسمي برجهان افتاده نوري است
اگر عالــم بيك منـــــوال بـــودي بسا انـــــواركان مستـــور مانـــدي
روش من – حالا ديگران توجه نميكنند،نكنند! – بايد بگويم زند آگاهي است. " هرمونتيك" است. زندآگاهي و هرمونتيك ميگويم و نميگويم تاويل. تفسير هم هست، معمولا هرمونتيك را تعبير ميكنند به تاويل اما تاويل داريم تا تاويل، من تاويل اسماعيليه را كه قبول ندارم. تا ويل تنزيل اسماعيليه را غربزده با لذات مي دانم. تفسير را چرا.
اين ابيات مثنوي را برايتان ميخوانم:
جمله ذرات عالم در نهان با تو ميگويند روزان و شبان
ما سميعيم و بصيريم و خوشيم با شما نامحرمان ما خا مشيم
چون شما سوي جمادي ميرويد محرم جان جمادان كي شويد
از جمادي در جهان جان شويد غلغله اجزاء عالــم بشنــوید
فاش تسبيــح جمادات آيــدت وسوسه تاويلهـــا بزدايــدت
اشاره به " ان من شي الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم " است. (بني اسرآئيل 44 )
جمادات ميگويند ما سميعيم و بصيريم و خوشيم. با شما نامحرمان ما خامشيم.
سحر به طرف چمن ميشنيدم از بلبل نواي حافظ خوش لهجه غزلخوانش
يا برويد به شعر سعدي :
به ذكرش هر چه گوئي در خروش است دلي داند در اين معني كه گوش است.
خوب اين را شما ميگوييد تاويل، نه! تاويل داريم تا تاويل. تفسير است ، موضع گرفته است در مقابل تاويلات غربزده و با اصرار در غربزدگي كه بازگشتش به عقل يوناني است، خودش هم تفسير است.
بنابراين اگر من " زندآگاهي" مي گويم ـ حالا نميروم كه كلمه زندآگاهي كه از كجا گرفتم. همينطور رفتم به هنديها و اين كلمه را از خودم جعل نكردم ـ باتوجه به دقايقي است كه لازمه تفكر است.
سخن از اجمال و تفصيل بود. اصلا تفصيل و فصل در قرآن و" فسر" و " تفسير"هر دو با "ويچردن" و" گزارش" هم ريشه و هم معني است، سابقه دارد. در قرآن بارها از فصل صبحت ميكند ، تاويل كه نيست. از تاويل هم مي گويد. ولي تاويل قرآني نه به معني تاويل اسماعيليه است كه بعنوان مثال بگويد ظاهر قرآن را صرف كنيم به باطن – كه عقل يوناني است- نه چنين چيزي نيست. فراموش نكنم كه اين مسئله صرف ظاهر به باطن ......در مورد اين پرسش بازگردم و توضيح كنم.
اصلا انسان يك موجود " زندآگاهي" است . اين مفصل است. اجمال را ميگويم. انسان حيوان نيست، فرشته هم نيست. انسان است كه عالم دارد فرشته و حيوان عالم ندارند.
روشي كه من دارم " زندآگاهي " است. يعني چه؟ يك وقت هست كه انسان در اجمال قبلالتفصيل است. يك موقعي است كه از اجمال ميرود به تفصيل. اين تفصيل، تفصيل بعد الاجمال است. يك موقعي است كه ميآيد به اجمال و اين اجمال، اجمال بعدالتفصيل است.
مطالبي كه من مطرح ميكنم اگر نگويم بالتمام، بيشترش از قبيل " اجمال بعد التفصيل" است. شما ميخواهيد اين مسئله را دنبال كنم و ميدانيد كه سالهاست دراين مورد سخن گفتم و ميتوانم ساعتها توضيح كنم و از اجمال به تفصيل بيايم.
گاهي صراحت لهجه حتي در مورد اشخاص را من نشانه احترام به اشخاص ميدانم .
در اينجا ميخواهم به يك نكته تصيرح كنم :
در عمل و جهاد اكبر و اصغر و موضع جوانها، بجاي خود مسئله اي است و اما اگر ما رفتيم به نظر روشنفكرانه و منورالفكرانه، ميخواهم بگويم كه من كمتر ديدم كه در اينجا، اين"اسماء" مطرح شده باشد.
عمل چرا! انقلاب اسلامي يعني يك اسم برود و اسم ديگر بيايد. ولي ببينيد صاحب نظران و نظريه پردازان اين مسئله " اسم" برايشان مطرح است يا نه؟ اينطوري كه بنده مطرح ميكنم ! و با وجود جستجوي بسيار باور كنيد كه هنوز نيافتم كه كسي مطرح كند. حالا نميگويم من عالم و آنها جاهل و يا من بيشترمسلمان و آنها كمتر! در مقام نظر و يقين عيني (خودآگاهي) كه غير از يقين حقيقي (دل آگاهي) است، مسئله اسماء را كه من طرح ميكنم ديگران طرح نميكنند. حالا اينجا نميخواهم بروم به "خوداثباتي" ممكن است كه كسي به يقين علمي و يقين عيني نرسيده باشد ولي به مقامي رسيده باشد كه برايش يقين حقيقي (دل آگاهي) دست داده باشد.
اسماء اساس فكر بنده است، اما فكر . اقسامي دارد براي من :
يكي فكر علمي به معني جديد لفظ است. فكر حسابگرانه است. ميرود تا مرتبه اي كه فكر ميشود فكر كمي، مثل فيزيك جديد. فكر علمي با كميت و رياضيات كه جدا نيست. گاهي هم ممكن است كه يك كسي در اين فكر علمي آنقدر تكامل (!) پيدا كند كه بگويد قرآن هم تفكرش تفكر علمي است! چنانكه صد سال است كه چنين كوششي انجام ميشود. اين چنين " بازگشتي به قرآن" مستلزم موقفي از مواقف تاريخ و ميقاتي از مواقيت تاريخ است. اين، خودش يك نحو فلسفه است، فلسفهاي كه در علم تصلب (شفتگي) پيدا كرده، فلسفه جايي نرفته. ميگوئيم علم اصالت دارد. خوب، ولي همين فلسفه است كه در علم جديد تصلب پيدا كرده است.
بنابراين فكر اقسامي دارد . يكي اين فكر است ، اين فكر حسابگرانه به حسابگري علمي نه قبل از تماس با غرب وجود داشته و نه در قرون وسطي و نه حتي در يونان . اجمالا چرا! براي اينكه رياضيات فكر كمي است و طبيعات دوره جديد نميتواندمنفك از رياضيات باشد. يك طبيعيدان سابق تفكرش كيفي است. اما تفكر علمي جديد نميتواند كمي نباشد و اين خود – به يك معني- يك نوع بخششي است و بهره اي است كه حوالت انسان شده است. تا لي فاسده هم داردكه بيان ميكنم . من اين فكر را فكر" موافق عادت " نام ميگذارم و يك فكر ديگر است كه خلاف آمد عادت است . خود اين " تفكر خلاف آمد عادت" دو قسم ميشود. در تفكر خلاف آمد عادت پرسش از ماهيات اشياء به ميان ميآيد، پرسش ازماهيات اشياء دو جور است. يكي پرسش فلسفي است كه تمام شده است و ديگر پرسشهاي خلاف آمد فلسفي نميشود و پرسش خلاف آمد فلسفي در پرسشهاي علمي تمام شده است.
بارها من اين ابيات را تكرار كردم . براي اينكه خودم كمتر سخن گفته باشم و توجه شما را به كلمات بزرگان و متفكران بزرگ اسلامي جلب كرده باشم.
فلسفـي خود را ز انديشه بكشت گو ورا كورا سوي گنج است پشت
گو بدو چندان كه افزون ميدوي از مـــراد دل جداتـــر ميشــوي
جاهدوافينا بگفت آن شهريار جاهــد وا انا نگفت اي بي قــرار
تفكر فلسفي خلاف آمد عادت است و مولانا رد كرد. پس اين تفكر خلاف آمد عادت يا به تعبير ديگر " نابهنگام" را رد كرد براي اينكه ما را به تفكر خلاف آمد عادت ديگري ببرد، پرسشي ديگري از ماهيات و جواب به ماهيات:
عجز از ادراك ماهيت عمو حالت عامه بود مطلق مگو
اگر از ماهيات اشياء نپرسيدي ، اين " وفاق آمد عادت" است ، عرف و عادت است. البته در عرف و عادت اوقاتي انسان دارد كه از ماهيات پرسش ميكند، چه از لحاظ فلسفه چه از لحاظ علم.
ز آنكه ماهيات و سرسر آن پيش چشم كاملان باشد عيان
قرآن از سرسر ماهيات پرسش ميكند. حالا اين پرسش از سرسر ماهيات به معني وحي خاص معنايش اين است كه هر انساني بايد برود تا آن پرسش؟ نه ! اين سرسر ماهيات كه قرآن پرسيده ممكن است كه انسان تماس با آن پيدا كند. چندانكه كه بيشتر تماس پيدا كند ، با آن " نابهنگام" و " خلاف آمد عادت " توحيدش زيادتر است تا به مقام حقاليقين ميرسد. ميرسد به مقام ولايت (به فتح او).
در باب ولايت و ولايت ميتوان به كتب مراجعه كرد،منهم در باب ولايت (به فتح واو) و ولايت (به كسر واو) نظر تفصيلي دارم . و سالهاست كه اين زمينه فكر مرا به خود مشغول كرده است.
برحسب ادوار تاريخي پرسش ا زماهيات فرق ميكند. و علماليقين وعين اليقين و حقاليقين هم برحسب اين ادوار فرق ميكند و بسته به آن اسمي است كه انسان مظهرش است.
مولانا طرفدار علم اليقين و عين اليقين و حق اليقين است، در فلسفه هم علم اليقين وعين اليقين و حق اليقين هست. در افلاطون هم هست. اينها با هم چه فرق دارند ؟ مسئله اسمي است كه مظهرش هستند. مثلا فرض كنيد ميگويند كمال حق اليقين درهنر است ، هنر يقين حقيقي است،
اين سه ساحت حيات انسان ـ آگاهي، خودآگاهي و دل آگاهي ـ تاريخي است. يعني تابع اسمي است كه انسان مظهرش است.
امروز ما ميخواهيم از علماليقين و عيناليقين و حقاليقين پرسش كنيم ولي توجه كنيم كه پشت سرما صورت نوعي و اسمي است كه غربي مظهرش است، از طرف ديگر صد سال است كه من غربزده هستم.
بنابراين تفكر هم سه قسم است، يك تفكر تفكر علمي است كه بهنگام است،اجمال يا تفصيل، حتي تفكر علمي هم وقتي يك مقدار تفصيل پيدا كرد ميرود به تفكر عيني، اين خلاف آمد عادت ميشود. مثل تئوريهاي علمي جديد.
يك تفكري است عيني يعني " خودآگاهانه" و يك تفكري است حقيقي يعني " دل آگاهانه"، تفكر حقيقي كه دل آگاهانه است، خلاف آمد عادت است. تفكر عيني و پرسش از ماهيات هم خلاف آمد عادت و نابهنگام است.
بنده ميخواهم بگويم كه آن تفكري كه قرآن ما را به آن دعوت ميكند. تفكر" نابهنگام" و "خلاف آمد عادت" است. تعقلش هم همينطور . تذكرش هم همينطور. اين مراتب همواره از خوف و مراحل مختلفش بياييد تا سبحانالله بايد طرح شود. خوف است، وجل است، رهبت است، اشفاق است و خشيت است. خود نماز تفكري است. مهمتر از همه اينها خشيت است. تذكري كه قرين با خوف باشد، خشيت است. با اين تفكر است كه انسان اوقاتي پيدا ميكند و از اين تفكر عادي و اعتيادي كنده ميشود. دوباره بر ميگردد به عبادت الله و به اطاعت و به مراعات احكام دين.
ديوان مولانا همواره ما را دعوت به تفكر ميكند كه آن تفكر خلاف آمد عادت و نابهنگام است و در اين تفكر خلاف آمد عادت است كه انسان ميتواند قرب خاصي با " الله" پيدا كند، كسب "جمعيت" بكند.
خواجه عرفان ميگويد. من نميگويم :
از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم.
اين زلف پريشان چيست؟ زلف پريشان ظلمات است كه انسان در مقابلش خوف پيدا ميكند. تا آخرين مرحلهاش كه بعضي از متفكران ما نامش را گذاشتند. " خوف اجلال" ، مصداق خوف اجلال همان سرسر ماهيات است :
زانكه ماهيات و سرسر آن پيش چشم كاملان باشد عيان
اين مرتبه مرتبه ولايت – بفتح واو – است. اين مرتبه ، مرتبه ائمه اطهار و اوصياء دين است. پيغمبر اسلام هم مقام ولايت- بفتح واو- دارد.
اصلا طرح " اسم" خلاف آمد عادت است. به چه معني ميگويم خلاف آمد عادت است؟ درمرتبه خودآگاهي و يقين علمي،كه معمولا ما طرح نميكنيم، وقتي طرح نكرديم به يك نحو مفهوم تكامل به سراغ ما ميآيد. يك " اسمي" است كه تكامل پيدا كرده است و آن اسم فرض كنيد"هراكليتوس" ، " سقراط" ،" افلاطون" و " ارسطو" همينطور تكامل پيدا كرده و آمده تا زمان حاضر! بنابراين يك اسم را ميگوئيم كه تكامل پيدا كرده، تغيير پيدا كرده و انسان مظهر آن اسم است!.
مثلا ميآيند ميگويند خدا در لايتناهي است و ما با حركت تدريجي و با تكامل(!) همواره به او نزديك تر ميشويم. خوب اين خدا كه در لايتناهي است هر چه ما جلوتر ميرويم او عقبتر ميرود! اين مسئله غلط نيست ولي در اين مرتبه آن " معيت" و قرب خاص كه " الله" با انسان دارد و انسان با " الله" و اولياء دين ما و روايات همه ما را دعوت كردند به اين قرب خاص، كجا ميرود؟ چه ميشود؟
فرض كنيد عليبن ابيطالب و من هر دو به سوي الله كه در نامتناهي است نزديك ميشويم- اين مسايل كمي و رياضي است! – خوب چه فرقي با هم داريم؟ اين مسائل با " تعميم امامت" به اين معني كه فعلا رواج دارد جور ميآيد كه براي من با كتابي ديگر به نام " تعميم سوشيانت" فرقي نميكند.
در اين مقام " مرگ" از ياد رفته است، " خوف" و مراحلش از ياد رفته. آن خوف كه يك آدم عامي كه از جهنم ميترسيد و قربي پيدا ميكرد تا مرحله هيبت بقول صوفيه و حكماي معنوي و بقول قرآن " سبحان الله" ، از ياد ميرود.
كلمه سبحان و سبح ـ " زبا" به اوستا ،"زبايش" به پهلوي ـ اين سبحان را که به ترس آگاهي – بقياس دل آگاهي- ترجمه ميكنم ، غير از ترس است. انسان دلآگاه ميشود در صورتي كه در مقابل حجبالله خوف پيدا كند و بگويد سبحانالله!
امروز فرنگيها ميگويند"angst" در عربي شده غناظ و غنظ، كه انسان خود را در تنگناي حيرت احساس ميكند.
در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب يارب مباد آنكه گدا معتبر شود
مثل بشر امروز كه مرگ را و فقر ذاتي را فراموش كرده است. اين سابقه دارد. اصلا "صابئين" يعني اهل " صباص" يعني مردمي كه خوف را فراموش نكردند. نغو شايان در فارسي با اين غناظ يكي است. يعني اينها اهل سير و سلوك هستند و به آن حال الاحوال اصالت ميدادند كه همان خوف اجلال باشد.
عقل قرآني منفك از حال نيست. از خوف تا حال الاحوال. اين عقل امروزي است كه كارش فرار از خوف و مراحل آن تا خوف اجلال است. مسائل خيلي فرق ميكند.
"انسان ترس آگاه" ! اما" ترس آگاهي" با " مرگ آگاهي" همراه است. انسان كه ترس آگاه شد، مرگ به سراغش ميآيد. از غفلت ميميرد و زنده ميشود به حيات انساني، انس به حق پيدا ميكند.
كلمات از ياد رفته است. كلمه شناسايي با " گنوسيس" هم ريشه و هم معني است، "گنوسيس" كه امروز به عرفان تعبير ميكنيد. تا انسان هيبت - به اصطلاح صوفيه- پيدا نكند. انس پيدا نميكند و شناساي الله نميشود. قرب خاص به " الله" پيدا نميكند، از حصول به حضور نميرود.
ـ در دوره جديد وضع چگونه است؟
ـ حقيقت را بهر دوري ظهوري است, حالا حقيقت توضيحاتي دارد. يكيش به معني " هستي" است و" هست". يكيش به معني يونانی(altheia) است يعني كشف حجاب و" نامستوري" و"تجلي " كه از هر دو معناي ديگر بهتر است.
حقيقت را بهر دوري ظهوري (وتجلي )است ز اسمي بر جهان افتاده نوري است
اگـــــــر عالـــــــم به يك منـــوال بــــودي بسا انـــوار كان مستـــــور مانــــدي
به عقيده من در هر دورهاي از ادوار تاريخي " ذات غيبي حق" در" زمان باقي" و زمان باقي در " وجود" و وجود در"كثرت موجودات" تجلي پيدا ميكند.
ـ هر دوره اي را "حقيقتي" است. حقيقت دوره جديد چيست كه تجلي پيدا ميكند؟
ـ ]در دوره جدید[ حق، خود را در نفس انسان نهان كرده است. اگر تعاريف فلسفه جديد غرب را نگاه كنيد ميبينيد كه بازگشت حقيقت به انسان است. حقيقت الحقايق انسان است حتي اگر اثبات خدا كند! ظهورش عبارت از اين كثرت است. آنچه امروز براي انسان ظاهر است اصلا " موجود" است، آنچه امروز" واقعيت" و واقعبيني ميگويند. بيجهت نيست كه ما امروز دم از واقعيت و واقعبيني ميزنيم. "حقيقت" لفظي شده است كه وقتي ميگوييم،همان "واقعيت" مراد است! مسابقه در عيني گرايي و واقعگرايي است كه به رئاليسم ترجمه ميكنيم. رئاليته به معني جديد لفظ غير از دوره قرون وسطي است.
هي ميگوئيم واقع. خدا هم واقع و واقعيت شده است! دقت كنيد!
الفاظ تاريخي است ، تمام كلمات در رنسانس وقتي اسم ديگري مظهرش ميشود تغيير پيدا ميكند. مشروطه ميآيد و ما مظهر اسم ديگري ميشويم. و اسم و فعل و حرف عوض ميشود. مخصوصا اين ترجمههايي كه بعد از مشروطيت از غرب شده است.
" واقعيتي " كه ملاصدرا گفته غير از " واقعيتي" است كه ما امروز ميگوييم.
لابد ذهن شما و ديگران ميرود به اينكه من رئاليسم را رد كردم و حالا ايدهآليست شدم! نه! اينرا طرداللباب ميگويم.
موضعي كه من دارم در مقام خودآگاهي، سعي و طلب و تلاش در گذشت از اين ايسمهاست.ايدهاليسم باشد كه من " ديدار انگاري" ميگويم، رئاليسم (واقع انگاري) باشد، راسيوناليسم (راي ا نگاري) باشد. يا ضدش باشد.
من نميخواهم ديگران را خداي نكرده بكوبم ولي نظم فكري من مقتضي اين است كه به اين مطلب اشاره كنم و آن كلمه " گرايش" است. ما يك "گروش" داريم و يك " گرايش" . شما ميدانيد كه من در زبانشناسي و رفتن به ريشه كلمات و اشتقاق خيلي كار كردم چه عربي چه فارسي كه اينجا موقعش نيست بگويم.
اين كلمه " گروش" يعني ايمان. اصلا با اخلاص خيلي نزديك است. اعم از اينكه اخلاص در نيت باشد، در فكر باشد، در قول باشد، در فعل باشد. اين گروش همان تصديق به جنان، اقرار به لسان و عمل به اركان است.
و اما گرايش – الاسماء تنزل من السماء !- گرايش از لغاتي است كه از فرقه آذر كيوان (از هند) گرفته و استعمال شده است.
كلمه گرايش با " گرسوس" لاتيني هم ريشه و هم معني است، يعني اقدام، يعني گام برداشتن، تركيبات فراواني دارد كه امروزه در زبان انگليسي و فرانسه آمده است ،معنی يكي از تركيبات میشودحمله. در كتب ما هم آمده كه از جمله معاني گرايش حمله است. حتي آنچه امروز به سوء قصد تعبير ميكنيد گفتهاند گرايش به جان كسي.
اين گرايش غربي درست است! اما چه گرايشي است؟ حمله است، حمله به چيست؟ به اسماء پريروز، حمله به اسمي كه حتي مسيحيان قرون وسطي مظهرش بودند، حمله به اسمي كه قبل از تماس با غرب، مردم مسلمان مظهرش بودند. البته انحطاطي هم پيدا شده بود تا به مرحله مسخ!
ـ دوره جديد گرايش است. چه گرايشي؟
ـ حمله كردند اسپه شيطانيان بر دژ و بر قلعه روحانيان (ايمانيان)
اين گرايشهايي كه مطرح ميكنيم در عين اينكه در بحران امروزي در تزلزل است، حمله شيطاني است. نميتوانيم بگوييم كه ما يكسره از اين حمله شيطاني گذشتيم. زبان ما آلوده است. ترجمههاي فاقد ذكر و فكر. و همينها هم بايستي برود در زبان ديني (!) ، براي كساني كه چنانچه بايد زبان خارجي نميدانند.
حمله شيطاني ديگر نميتواند همچنان قوي باشد و به آخر برساند. غرب و آن اسمي كه غربي مظهرش است كه همان اسمي است كه از رنسانس شروع ميشود در تزلزل است. حملات سخت هست، گرايشها هست ولي اين گرايشهاي شيطاني و اهريمني در پايان و در تزلزل است. اين حمله و گرايش شيطاني آخر زمان كه با رنسانس شروع ميشود، اين را نامش ميگذارم "غربزدگي مضاعف" ، " فلسفه زدگي مضاعف".
فلسفه در اسلام ميآيد. فلسفه چيست؟ با عقل يوناني ميآيد و اين عقل يوناني ميخواهد كه برود به دين، اصرار كه نيست. در آن دوره كساني ميخواهند اين عقل يوناني را خادم قرار دهند براي فهم كلمات پريروزي انبياء و اولياء.
دوره جديد با اين اعتقاد مخالفت ميكند. به اينكه فلسفه خادم وحي است و خادم دين است سخت ميتازد و ميگويد فلسفه بايد مستقل باشد.
بعضيها ميگويند نه! فلسفه استقلال دارد، دين هم استقلال دارد. دو تا عقل قائل شدند ولي اين حرف است! د ردوره جديد دين خادم فلسفه است. اين غربزدگي مضاعف است.
"غربزدگي غيرمضاعف" ،غربزدگي قرون وسطاست و تا آنجائي كه يوناني ميآيد در اسلام هم ميآيد. هر يك از اين دو نوع غربزدگي به " بسيط" و " مركب" تقسيم ميشوند. يك كسي غربزده و يوناني زده است و ميداند كه غربزده است، اين بسيط است ، كسي ديگر غربزده و يوناني زده است و نميداند، اين غربزده مضاعف و يا غيرمضاعف مركب است.
يك كسي هست كه غربزدگيش، اعم از اينكه بسيط باشد و يا مركب غير مضاعف باشد يا مضاعف،از همچنين غربزدگي دفاع ميكند. اين آدم غربزده مضاعف و يا غيرمضاعف- بسيط و يا مركب- ايجابي است و يك كس هست كه در مقابلش موضع سلبي ميگيرد و قبول نميكند اين ميشود غربزدگي بسيط مضاعف و يا غيرمضاعف سلبي- يك وقت هم ممكن است مركب باشد.
حالا تاريخ اسلامي. غربزده است؟ بالعرض؟ با لذات؟ بسيط؟ مركب؟ من معتقدم كه مولانا فيالمثل از غربزدگي گذشته است. من معتقدم كه ائمه اطهار اصلا كارشان مبارزه با غربزدگي بوده است. مجادله با زنادقه بوده. معني زندقه، شرك و كفر است، به معني طاغوت يوناني است. ژانتليته به فرانسه يعني مشرك. غنيز هم ميگويند ، زندقه با كلمه " ژان" و زنتوق هم ريشه است.
اسلام ميآيد، مشرك بايد برود، كفار بايد بروند. بعني غربزدگي ، يعني مشركين، يعني زنادقه بايد بروند. از طرف ديگر در قرآن هم پيشبيني شده است كه زنادقه هر روز تكامل و ترقي پيدا ميكنند.
رسيدم به اينجا كه سؤالي كه شما ميكنيد چيست؟ در دوره اسلام فلسفه ميآيد. حالا اينجا بنده ميگويم بهتر اين است كه من دو كلمه ديگري را بكار ببرم:
"مابعد الطبيعه" و "ما فيالطبيعه" درجواب به پرسشي كه شده است. اصلا من متافيزيك را كه به " ما بعد الطبيعه" ترجمه ميكنند، دو تا معني قائلم. يك معني اعم است و آن نسبتي است كه يوناني باعالم و آدم و مبداء عالم و آدم پيدا ميكند. براي يوناني مبداء عالم و آدم " زئوس" است، " تئوس" است، لاتينش ميشود " دئوس" . امروز به فرانسه ميگويند"dieu" . بازگشتش به " دوه" است. به اوستا ميشود " ديو" ،" دوه" اي بوده در هندوستان ، " زئوسي" است در يونان، ريشهاش يكي است، ميشود " طاغوت".
قرآن آمده كه طاغوت را نسخ كند، " الله" را بجايش بگذارد. متافيزيك به معني عام لفظش نسخ، و تاريخ ديگري تأسيس ميشود. اما اسلام غريب آمده ، و غريب هم باز ميگردد و غربت هم تمام ميشود.
اين متافيزيك را در كتب ما گفتهاند " امور عامه" و يا " الهيات به معني اعم لفظ" ، در دوره جديد گفتند متافيزيك، گفتند " تئولوژي" و يا " انتولوژي ". اين نكته مقداري باريك است. براي جوابي كه من به اين پرسش ميدهم به اين نكته بايد دقت شود. اما فلسفه را ارسطو سه قسم ميداند:
يكي الهيات به معني اعم لفظ ، ديگري الهيات به معني اخص لفظ (اثبات خدا) يكي طبيعيات و ديگر رياضيات، طبيعيات ارسطو فلسفه است. رياضيات ارسطو هم فلسفه است. الهيات ارسطو هم فلسفه است. اين بعدها گفتند متافيزيك، مابعدالطبيعه، يعني بعد از آن دو مبحث.
شفاي بوعلي سينا چيست؟ آيا طاغوت يوناني به الله انقلاب پيدا كرده؟ نه! نه اينكه حالا بگويد كه با الله مخالف است. همان طبيعيات است و همان رياضيات است، همان منطقيات و همان الهيات ارسطو! امروز اين پرسش بجاست. بوعلي سينا طاغوت زده است يا نه؟ با لذات يا بالعرض؟ سالهاست كه من اين مسئله را طرح كردم، براي احترام به بوعلي و با سعي در تذكر بوعلي سينا. اين سالهاست كه كارم بوده جوان! هنوز هم مشغولم.
خوب، حالا بيائيم بدوره جديد. دوره جديد علم از علم به معني ارسطويي لفظ (يعني فلسفه) جدا ميشود علم ارسطويي همان فلسفه است. علم رياضي است و يا علم طبيعي است و ديگر هم مابعدالطبيعه است كه به آن " علم اعلي" گفتهاند. به رياضيات گفتند " علم اوسط " و به طبيعيات گفتند " علم اسفل" ولي به هر حال هر سه فلسفه است.
اماعلم به معني جديد لفظ يا علم جديد از لوازم ذات اسمي است كه دوره جديد مظهرش قرار ميگيرد، روشش فرق ميكند. منطقش عوض ميشود. مقصد هم عوض ميشود. امروز ميگوئيم " هدف" - ترجمه مصريها !- غرض باصطلاح قديميها. "اغراض ما بعدالطبيعه" همين است كه ما به اصطلاح ميگوئيم " اهداف"!.
غايت موجودي كه شعور داشته باشد را اصطلاحا ميگويند غرض. به سنسكريت ميشود "ارت"، گربه كه غرض ندارد، اين انسان است كه غرض دارد يعني مقصد دارد. من فعلا ميگويم مقصد.
مقصد علم جديد غير از مقصد فلسفه و علم ارسطو است. مقصد علم جديد عبارت از اين است كه اين عالم را تغيير بدهيم و سرور و آقا وخواجه عالم شويم و موجود را اعم از اينكه انسان باشد يا نبات و جماد و حيوان تغيير بدهيم , وقتي كه مقصد تغيير پيدا كرد، روش تغيير پيدا كرد، موضوع هم تغيير پيدا ميكند. گفتند تمايز علوم به موضوعات است . بسيار خوب، طبيعت ارسطو، موضوعش طبيعت و جسم بود. طبيعيات جديد هم جسم و طبيعت است! يكي نيستند. چونكه روش فرق پيدا ميكند. انحاء تعليم و تعلم - به اصطلاح قديم- فرق ميكند، مقصد هم فرق ميكند. طبيعيات و شفای بوعلي سينا بمانند " دكارت" و يا " بيكن" نيست كه بگويد جهان را تغيير بدهيم . من از اينجا ميخواهم بگويم كه تغيير و استيلا بر عالم و آدم كه هست،عجب اين است كه مقدم از اين دو استيلا و سلطه بر " الله" است! " الله" تابع انسان است! آنچه دراين دوره اصالت دارد خرما است! خدا تابع خرماست . ولي بالاخره در بوعلي سينا كه هنو زخدا تابع خرما نبوده!.
علم جديد از فلسفه جدا ميشود. حالا كه جدا شد آيا فلسفه هست يا نيست؟ بله هست ، اين ميشود مابعدالطبيعه. فلسفه عين متافيزيك است. ما فيالطبيعه جدا ميشود كه طبيعيات باشد. رياضيات و مافي الطبيعه و مابعدالطبيعه با هم تقريبا يكي ميشود. بدون ما فيالطبيعه كه نميشود، رياضيات هم همراهش هست.
حالا وقتش است كه بگويم در دوره جديد " ناسوت" (طبيعت) اصالت پيدا ميكند. انسان هم ناسوت است، " لاهوت" ميرود. براي توضيح اين ، تاريخ فلسفه ميخواهد كه از دكارت شروع كنم و تا به اسپينوزا و تا هگل و زمان حاضر.
ببينيد! در دوره جديد خدا اسم و لفظي است. ناسوت اصالت دارد و اين ناسوت هم انسان است كه اصالت پيدا ميكند. و اين ناسوت هم مسخ ميشود در " نسناس".
بنابراين در اينجا فلسفه همان فيزيك است، متافيزيك همان انتولوژي است. در جمع علوم يك فلسفه ميآيد كه به اصطلاح ارسطويي متافيزيك است. علم فيزيك داريد، فلسفه فيزيك داريد، علم رياضي داريد، فلسفه رياضي داريد. اين ميشود متافيزيك رياضي. علم تاريخ داريد، فلسفه تاريخ داريد. همينطور برحسب تقسيم علوم، فلسفهها داريم. جامعه شناسي و علمالاجتماع داريد، فلسفه جامعهشناسي داريد. اين متافيزيك است، انتولوژي هم ميگويند. - موجودشناسي يا مسامحه بگوئيد هستيشناسي - مطلب اين است كه وقتي دوره جديد ميآيد اول دكارت ميرود و بيان ميكند منطق را كه روشش است. فلسفه را هم ميآورد اما مطلوب لذاته فلسفه چيست؟ علم است. مطلوب لذاته علم چيست؟ تغييرعالم ، كه ميشود صنعت. در دوره جديد آنچه اصالت دارد صنعت است. نظر تابع عمل، منطق و فلسفه براي عمل، عمل تغيير عالم! .
ببينيد!پس متافيزيك يكي به معني عام لفظش يعني نسبتي كه يوناني با عالم و آدم و مبداء عالم و آدم دارد،اين نسبت در دوره جديد هم هست اما غايت و مقصد و روش عوض ميشود. متافيزيك ميشود براي صنعت و علم، مطلوب لذاته صنعت و علم است. فلسفه خادم علم است. اين مطلب تفصيل ميخواهد.
نتيجه علم به صورت عمل است، اعم از اينكه عمل اخلاقي باشد و يا عمل صنعتي.
بار درخت علم ندانم مگر عمل با علم اگر عمل نكني شاخ بي بري
اين عمل كه با علم امروز ميگوييم غير از عملي است كه " ناصر خسرو" ميگويد . با لذات فرق دارد، چون اسم فرق ميكند.
خيال ميكنم كه كمكم دارم نزديك ميشوم به اينكه پرسش را جواب بدهم. حالا ميتوانم سؤال را تكرار كنم. " ديانت حقيقي اسلام با فلسفه به معني اعم و فلسفه و علم جديد به معني اخص چه نسبتي دارد؟"
فلسفه به معني اعم همان يونان است. و حتي بر فلسفه جديد هم اطلاق ميشود. اين فلسفه سه قسم دارد:
رياضيات ، طبيعيات و ما بعدالطبيعه.
حالا فلسفه و علم جديد؟ خود فلسفه دردوره جديد يعني متافيزيك ، اين متافيزيك كه فلسفه وانتولوژي است در دوره جديد هم به چهار قسم تقسيم ميِشود- تقسيم معقول و منقول هست. معقول ميشود فلسفه دوره جديد.
معقول چهار قسم ميشود. يا شما بر قانون و بر سنت اسلام بحث در ماهيات اشياء ميكنيد، يا بر قانون و بر سنت اسلام بحث در ماهيات اشياء نميكنيد. حالا در اين بحث اگر عقلي بود يا طوري بود و راي عقل ولي آنچه براي شما مطلوب لذاته است " حضور" است. كشف و شهود است - نسبت بي واسطه است- در ماهيات اشياء هم بحث ميكنيد.
ز آنكه ماهيات و سر سر آن پيش چشم كاملان باشد عيان
اگر شما گفتيد كه من بحث در اعيان و ماهيات و حقايق اشياء ميكنم و آنچه بيشتر براي من اصالت دارد حضور است! اگر گفتيد حضور،دو صورت دارد يا بر قانون اسلام است و يا نه! اگر بر قانون و سنت اسلام نبود ميشود حكمت اشراق. و اگر بر قانون و بر سنت اسلام بود اين ميشود تصوف به معني شريف لفظ. تصوف در دوره حافظ انحطاط پيدا كرده و حافظ بيآنكه ذات تصوف را منكر شود، تصوف مسخ شده و خانقاهي شده زمان را نميپذيرد.
تصوف به معني شريف لفظ عبارت از همين بيت مولانا است. پرسش از ماهيات و سرسر ماهيات، سرسر ماهيات كمال كه پيدا كرد مقام ولايت است.
بازگشت حكمت اشراق به افلاطون است. ممكن است كه شما با وحي مخالف نباشيد، منتهي بيشتر آنچه غالب است متافيزيك و يونانيت است. آنهم يونانيان متاخر. گاهي در اينجا التقاط است گاهي syncretism است يعني اختلاطي است.
شيخ اشراق مظهر چه اسمي است؟ يونان متاخر . دين هم هست، زردشت هم هست - به تناسب زمان - بقيه اديان هم هست، بعد از افلاطون ستايش ميكند، از عرفا ستايش ميكند. رويهم رفته ببينيم كه شيح اشراق مظهر چه اسمي است؟
شيخ اشراق اختلاطي است . و اين مظهر اسم اختلاطی بودن نه چنان است كه در دوره جديد و حتي مشروطيت، كه اگر حتي دفاع از " الله" هم بكند گرايش (حمله) به حقيقت الله است، به طريقت است، به شريعت است. حتي در بعضي موارد اگر" باز بگرديد به اسلام و يا قرآن"!! حوالت تاريخي يعني اين. دقت كنيد! در دوره شيخ اشراق حمله به معني جديد كه آن موقع هنوز نرسيده بوده، با اين همه مردم اينطور حدس زده بودند - به غلط يا درست - كه يك قدري شيخ اشراق منحرف است واو را كشتند. بعد هم گفتند. " شيخ مقتول" . در اين دوره مشروطه و اين اواخر بود كه شيخ مقتول شد " شيخ شهيد"!.
بنابراين معقول چندتا است.
حال ميرويم در بحث عقلي، شما ميگوييد كه من پرسش از ماهيات اشياء ميكنم و پرسشم فلسفي است. اين به اصطلاح قديم دو قسم است، يا فلسفه است و يا علم كلام. در علم كلام پرسش از ماهيات ميكنيم بر قانون اسلام. اول شما ملتزم " وحي" هستيد، ايمان به وحي داريد. گروش شما به وحي است. به وراي عقل است. متكلم حقيقي گروشش به وراي عقل است. بعد ميآيد با عقل دفاع مي كند از ديانت مقدسه اسلام. حالا اشاعره باشد، معتزله باشد، الی آخر، شيعه باشد(در علم كلام).
اما فلسفه از اين جهت كه فلسفه است، ملتزم وحي نيست. اگرهم التزام به وحي پيدا كرد وحي، تابع فلسفه است و حقيقتا التزامش دانسته و ندانسته به همان مابعدالطبيعه يونان است.
حالا پرسشهايي كه فيالمثل از فارابي بگيريد تا بوعلي سينا تا صدرالدين شيرازي، اين ها اولا و با لذات ملتزم به وحي بودند؟! اگر ملتزم وحي بودند اصلا متكلمند. پس نزاعشان با متكلمان چيست؟! سنكرتيسم است؟ اختلاطي است؟ ... چيست؟ اينها پرسشهاي اساسي است در اين دوره و احترام به متفكران اسلام است.
من به اسماء ميروم. بنده گمان ميكنم كه اگر صدرالدين شيرازي در زمان حاضر ميآمد و من به او ميگفتم كه بياييد دو تايي دقت كنيم كه تا چه اندازه من وتو، با لذات و بالعرض طاغوت زده و غربزده هستيم . نميآمد كه به من خنجر بكشد و يا مرا تكفير كند و بگويد دين نداري!.
رويهم رفته در دوره اسلام معقولي داريم و منقولي . بحث دراين است كه اين عقل معقول چيست؟ آيا اين عقل با نقل چه ارتباطي دارد؟
كساني بودند در اسلام كه به عقل يوناني رفتند. اينان غربزده غيرمضاعفند، بسيط و سلبي. گرفتار بودند، فلسفه خوانده بودند. يك نمونهاش را براي شما بگويم كه غزالي است . حالا واقعا غزالي آيا از طاغوت يوناني گذشته يا نگذشته، مسئلهاي است.
بعضي بودند كه اصلا در معرض عقل ]یونانی[ نبودند و اهل نقل بودند كه بيايند مبارزه كنند،مردم مسلمان عادي، بايد ديد كه اينها تا چه اندازه غربزده بودند و نبودند ؟
دوره جديد مشروطه ميآيد. اسمي ميرود و اسمي ديگر ميآيد. آن اسمي كه ميآيد غربزده مضاعف است. در اين غربزدگي مضاعف همه دفاع از غربزدگي ميكنند بصورتهاي بسيط و مركب، دين هم تابع غربزدگي مضاعف قرار ميگيرد. در اين باره سخنها گفتند كه ” اسلام دين عقل است“ ! كدام عقل؟ عقل جديد؟ عقل افلاطون؟ عقل ارسطو؟.
شعارهايي كه داده ميشد اين بود كه :
عقل يوناني اعم از احساسات و انفعالات نفس و منطق جديد، همينطور بيائيد تا به اراده (به معني جديد لفظ) همه اش در قران هست! اين بازگشت به قرآن است. يكي و دو تا نيست، صد سال تاريخ غربزده مشروطه است.
تاويل، تاويل چيست؟ صرف ظاهر به باطن، باطن عقل است. ما تاويل و تفسير ميكنيم، حوالت اين است كه اينطور تاويل كنيم، تاويل غربي. ارادات به قرآن هم داريم. حالا اين ظاهر قرآن را ميبريم به باطن. متشابهات را محكم ميكنيم اما اين محكمات چيست؟ اين محكمات عبارت از همان محكمات غربي است، عقل غربي است.
تفاسيري كه از مصر شروع شده است را ببينيد!از طنطاوي همينطور بياييد تا اين اواخر تا ببينيم چيست؟ تا تفسير “والذاريات ذروا“ تا " فالمقسمات امرا" ،مقسمات عبارت از فيزيكدانها هستند كه اتم را شكافتند! والذاريات ذروا هم يعني ذرات! در تفسير طنطاوي هم پر است از اين حرفها. يكي دو تا نيست بازگشت به قرآن و بايستي اين مرحله ميآمد، لازمه علم است.
از اين مسئله بگذرم. ميگفتم تاويل را صرف ظاهر به باطن گفتند. تاويل هم گاهي دانسته است و گاهي ندانسته است، يعني بسيط است يا مركب. تاويلي كه دوره جديد انجام ميدهند آن چهار قسمت هم هست باصطلاح منقول هم دارند ! -غربيها – تصوف هم دارند، حكمت اشراق هم دارند، كلام هم دارند، ولي تاويلشان عبارت است از عقل جديد. عقل جديد همان عقل انساني است. اومانيسم يعني همين. آنچه اصالت دارد انسان است. اين انسان است كه به عقيده من دورهاش را سير ميكند تا قرن هيجدهم و تبديل به نسناس ميشود. ميآيد به اگزيستانسياليسم ژان پل سارتر، اگزيستانسياليسم ژان پل سارتر دفاع از نسناس مطلق است. اگزيستانسياليسم، اصالت وجود نيست. من ژان پل سارتر را نميخواهم مطرح كنم. ساعتها طرح كردم و گفتم كه ژان پل سارتر احول چشم! گفتم كه ژان پل سارتر الاغ دجال است. دجال آخر زمان سوارش شده، حوالت چنين آمده كه كساني بردارند سرگين اين الاغ را ميل كنند و ترجمههاي اگزيستانسياليستي بكنندواز اگزيستانسياليسم دفاع كنند، بدون ذكر و فكر وبا بيسوادي. يعني با تورم باسوادي!.
سخن از سواد و تورم با سوادي آمد. در قرن نوزدهم است كه ما ميبينيم علوم انساني درست ميشود- در مقابل علوم طبيعت و رياضي- درعلوم طبيعت و رياضيات يكنوع دقتي هست. در علوم انساني است كه بازار مكاره آخر زمان ميآيد. تئوريهاي گوناگون، متافيزيك و فلسفه بدون ذكر و فكر در اين علوم انساني تصلب و شفتگي پيدا ميكند. همه اينها تابع سياست ميشود.
گفتم كه فلسفه و متافيزيك دوره جديد سه جهت دارد. هنر، فلسفه و سياست. بحثهاي فلسفي موافقت ميكند با سياست. سياست موافقت باهنر. هر سه مظهر يك اسم اند:
"متافيزيك خود بنياد" ! " متافيزيك غربزده مضاعف"
نتيجه اين سه كه هنر و سياست و فلسفه باشد. علم و صنعت است. علم بهرهاي است كه از متافيزيك – كه خود به سه ساحت فوق تقسيم ميشود- برداشته ميشود. حقيقت دوره جديد در متافيزيك و در هنر و در سياست و در فلسفه است كه تحقق پيدا ميكند و بازگشت حقيقت به همان نفس اماره است، يعني انسان.
در قرن هيجدهم اين " نفس اماره فردي" تبديل به " نفس اماره جمعي" ميشود. شعور و وجدان فردي دكارت تبديل ميشود به شعور و وجدان جمعي و اجتماعي. در اين شعورو وجدان جمعي ديگر ذكر و فكر هيچ و پوچ ميشود. در چه؟ در سياست، هنر هم تابع سياست است، فلسفه هم تابع سياست است. نه تنها هنر و فلسفه و سياست، علوم اجتماعي هم تابع سياست است. علوم طبيعت و رياضي هم تابع سياست است. اين سياست چه ميخواهد بكند ؟ تمام ميِشود در تكنولوژي . بنده بارهاگفتم "ارس تكنوسكسولوژي" و"ارس سكسوتكنولوژي" ، هواي نفس، تكنيك و شهوات جنسي، يا ارس " سكسو" تكنولوژي ،اول سكس است،بعدش تكنيك، مثل هاليوود . ولي به هر حال آنچه اصالت دارد هواي نفس سياستمداران و دولتمردان است نه مردم. علم جديد، صنعت جديد، فلسفه جديد و مخصوصا علوم انساني جديد دور انگشت دولتمردان ميگردد.
علوم انساني جديد فاقد ذكر و فكر است. اين علوم انساني در چه چيز كمال پيدا ميكند؟ در وسائط جمعي، در تبليغات. همه اينها براي چه؟ براي استيلا اهواء نفس و مطامع قدر قدرتها بر عالم و آدم و مقدم از آن دو،]بر[ مبداء عالم و آدم. آخرين مرحله چيست؟ زرادخانه! مسابقه آخر زمان وحشتناك تسليحاتي. اين ، 2500 سال تاريخ دارد. غربزدگي غيرمضاعف افلاطون و ارسطو، بعد غربزدگي غيرمضاعف قرون وسطي، بعد عقل غيرمضاعف آمده است در اومانيسم در قرن هيجدهم تمام شده است. بشر امروز تا آنجا كه غربزده است- با توجه به پايان تاريخ غربي ـ انساني ديگر وجود ندارد اصالت ، اصالت نسناس است. اصالت، اصالت قرده خاسئين است. كجا هستيم ما؟ نميتواند دوام پيدا كند، بشر شتابان دارد به طرف تباهي جلو ميرود. جوانان كره ارض به عناوين مختلف در مقابل اين جريان " نه " ميگويند. دولتها هستند كه حافظ اين وضعند. كدام دولتها، غربيها را نگاه كنيد. من اگر بخواهم بگويم كه اين " پوپر" كيست؟ و چه موقعيتي الان در ملكت ما پيدا كرده ميگويم اين پوپر نسناس آخر زمان است. خدا نكند بيايد در متن جمهوري اسلامي. حالا بگذاريد بعضي هر چه ميخواهند بگويند. شوخي نيست. اين يهودي ماسوني صهيوني. اين مغز فاقد ذكر و فكر مدافع اهواء نفس غربي، بنام سوسيال دموكراسي! ، بنام جامعه باز، اين جامعه آزاد باز چيست؟ اين جامعهاي كه انسان آزاد باشد به آزادي شيطاني فاقد ذكر و فكر. انساني افسار گسيخته كه اگر اثري از دين و حقيقت مانده برود و نفس اماره آزاد باشد كه هر غلطي ميخواهد انجام دهد. نميتوانند موفق شوند. انقلاب اسلامي كه پوزه اينها را به خاك ماليد، و اگر من رفتم شما هستيد و خواهيد ديد كه درمتن تاريخ امروز پوزه اينها چگونه به خاك ماليده خواهد شد. مگر اينكه جنگ سوم رخ دهد ، خدا نكند.
لابد شما ميگوئيد كه من ميگويم مسئله سواد و باسواد است. دقت كنيد! غالبا اشخاصي از سواد دفاع ميكنند كه اصلا از علم خبري ندارند. سوادشان عبارت است از اين علوم انساني! و آنها را هم نميدانند. اين روانشناسي زده است، اين جامعه شناسي زده است، اين پوپر زده است، گورويچ زده است، برگسون زده است. اينها تقليد صرف است كه من تعبیر ميكنم به "قردي گري" اسم اينها را ميگذارم با سواد! اين تورم سواد فاقد ذكر و فكر علوم انساني بدون اينكه ما علوم انساني را بدانيم. تورم سواد به معني تورم علماي علوم انساني است!! اگر ما با تفكر و تذكر علوم انساني را در بيابيم و مسلمان هم باشيم كه نميتوانيم علوم انساني را قبول كنيم. بله بايد بشناسيم كه علوم انساني غربي چيست تا بزنيم تو دهان علوم انساني! تا بزنيم تو دهان پوپرها! نه اينكه براي پوپر شعار بدهيم، نه اينكه بياييم بگوييم علم تاريخ ....، علوم طبيعت و رياضي كه ما به آن نياز داريم علم است، علم تاريخ علم نيست- اگرعلم باشد چيز ديگري است- حالا، ميگويند – پوپرزده ها- " علم تاريخ شرطي است مثل علوم طبيعت و رياضي! قانونمندي اين علم تاريخ از علوم نفساني و روانشناسي تغذيه بايدكند"!
اين حرف چيست ؟ غربزدگي مضاعف فاقد ذكر و فكر مركب! اي آقا اين علوم نفساني و اجتماعي به آن معنايي كه خود غربيها دارندبه آن توجه ميكنند، اينها كثافت است. ما بگوييم كه هر چه كثافت و قازورات و فضولات علوم انساني غربي است، علم تاريخ از اينها تغذيه كند؟ و بعد اسم اين كثافات " كارل پوپر" يهودي را بگذاريم امر به معروف و نهي از منكر؟ اي واي!
چشم باز و گوش باز و اين عمي حيرتم از چشمبندي خدا
اسم و فعل و حرف پوپر نهي از معروف و امر به منكر است. منكر نفس اماره.
توجه كنيد كه كار ما به كجا كشيده! من با كسب فيض از دور،از انفاس اولياست كه سخن ميگويم و با توجه به فقر ذاتي، فقر ذاتي محمدي. دقت ميكنيد كه چه ميگويم؟ با خودآگاهي و در مقام دفاع از حقيقت و طريقت و شريعت ديانت مقدسه اسلام حرف ميزنم و مقدم از همه اينها با دفاع ازولايت فقيه و نيابت امام عصر. تمام وجود من سالهاست، قبل از اينكه اين مسائل طرح شود دفاع از ولايت فقيه و نيابت امام عصر بوده است. مسئله اين نيست كه جبههبندي در كار باشد. كار من است. بيست سال است كه غربزدگي را بنده طرح كردم، وقتي كه غربزدگي را گفتم " اجمال بعد التفصيل" بود. همواره گذاشتم تا وقتش بيايد. من بروم خواهند آمد كساني كه طرح خواهند كرد. سيري است ، اينجا توكل ميخواهد، توكل است و ايمان است و گروشي است كه اول در جوانهاست.
در اينجا غربزدگي را طرح كردم . بنده معتقدم امام خميني از غربزدگي گذشتند. بارها گفتم كه فلسفه لازم است. علوم انساني و اجتماعي هم لازم است. براي چه؟ براي گذشت از فلسفه و علوم انساني ! معقول لازم است، ببينيد!مقام ولايت فقيه و نيابت امام عصر جامع معقول و منقول است. ولي جهت اصالتش " منقول" است. اگر معقول مطالعه نكرده بود و مدرس نبود سير نمي كرد در روايات و از روايات سير نميكرد به منقول و نميرفت به معني ولايت فقيه، بيست سال مبارزه نميكرد بر ضد غربزدگي، به اين معني كه بنده ميگويم.
براي مبارزه لازم است كه معقول و منقول را هر دو درس بخوانند. البته جوانها كه شهيد ميشوند. معقول و منقول لازم نيست. نفس اينهاست كه ارشاد ميكند مردم را ، " خلقالله" به معني حقيقي لفظ را. مطهري ، شهيد مطهري را دقت كنيد. او د رمعقول و منقول واردبود. ولي آن جهتي كه داشت چه بود؟ اصالت برايش منقول داشت. برايش كلام الله مجيد اصالت داشت. كلمات عليبن ابيطالب و ائمه اطهار برايش اصالت داشت. شما از نو نگاه كنيد، سلوك مطهري سلوك الي الله بود مخصوصا در اين اواخر. مخصوصا چند سال من دقت كرده بودم . با اين سلوك الي الله او را كشتند! كي بود كه كشت او را؟ غربزدگي نسناس زده. غربزدگي مضاعف مركب و بسيط قاتي پاتي نسناس زده. آن كسي كه بگويد الله، ناس است و بعد برود به اگزيستانسياليسم ژان پل سارتر. اين غربزده مضاعف است ولي در بحران. همين " الله ناس است " كه حقيقتش نفس اماره است با فرقانيسم وقوع پيدا كرده و مطهري را كشت. شهيد شد مطهري. آنچه مقام ولايت فقيه در باب مطهري فرمودند صحيح است. فرصت نيست كه من به كلمات امام برگردم و استشهاد كنم. و شايد هم گاهي زياد بخواهيم كلمات امام را در روزنامه ببريم و بگوئيم جايز نباشد. و اصلا خداي نكرده وارونهاش كنيم. و گرنه من خوب، بعضي از آثار امام را مطالعه كردم و سخنانش را هميشه سعي كردم با گوش جان بشنوم- بقدرطاقت بشري و در جنب اولياء و اوصياء.
بنابراين اميدوارم روشن شده باشد. سؤال را ميخوانم: " دبيانت حقيقي اسلام چه نسبتي ...." اين " ديانت حقيقي اسلامي" پريروزي و پس فردايي است. من مي خواهم اين ديانت با فلسفه نسبت سلبي داشته باشد نه ايجابي، برويم به فلسفه و خودآگاهي پيدا كنيم و بين اين فلسفه و ديانت حقيقي اسلامي نسبت سلبي برقرار كنيم. و اين فلسفه و علم جديد كه مضاعف است. اصلا فلسفه قديم رفته و اين حرفهايي كه ميزنند با زبان همه است. زبان ما اين ترجمههاست:
اي آقا! مثلا مولانا واقعگراي واقعگرايان است! عينيگراي عيني گرايان! و از اين حرفها، يا مثلا شما بگوييد تصعيد قرآن همان تصعيد احساسات فرويد است!.
اين حرفها عبارت است از فلسفه فاقد ذكر و فكر. اينها فلسفه هم نيست، فلسفه جديد هم نيست، اينها علوم اجتماعي است، ترجمه شده،علوم اجتماعي هم نيست! وسايط جمعي است.
بنابراين اين چيزي كه باقي ميماند علم جديد است، علمي كه تكليف ماست، واجب كفائي و عيني ـ به معني اعم لفظ ـ ماست، علوم طبيعت و رياضي است و صنعت. اما خطرناك علوم انساني است و فلسفه. من مدتهاست كه ميگويم كه چند سالي بايد در اين علوم انساني و فلسفه تخته شود، حتي دانشكده الهيات كه من سالها در آنجا مدرس بودم در فوق ليسانس، خبر دارم كه چه بوده و چطور جوانان را غربزده مضاعف ميكردند. از مزلات اقدام و خطري كه امروز ما را تهديد ميكند همين علوم انساني است و فلسفه. آنچه لازم است و ضروري و واجب است،علوم طبيعت و رياضي است.
چرا؟
حماسه جهان است . اگر ما علوم طبيعت و رياضي نداشته باشيم چطور ميتوانيم در برابر اين صنعت غربي دوام بياوريم. چگونه ميتوانيم نيازهاي خود را مرتفع كنيم. علوم طبيعت و رياضي از اين جهت كه تسهيل امر معشيت بشود.
ولي علوم طبيعت و رياضي كه از سياست جدا نيست. از هنر جدا نيست ، هنر جديد يعني هنرنفس اماره. اين توضيحات ميخواهد . هنرجديد همان است كه قرآن ميگويد " الشعراء يتبعهم الغاوون“(الشعراء 224 ) هنر جديد در خدمت سياست در ميآيد.
سياست ما جمع ميان دين است و سياست. در اين سياست مقتضي اين است كه ما هر چه بيشتر به علم (يعني علوم طبيعت و رياضي) خيلي ترتيب اثر بدهيم. بعد هم علوم اجتماعي و فلسفه را صحيح، اما تابع علوم اجتماعي و فلسفه غربي قرار ندهيم. حتما هم بايد علوم اجتماعي و فلسفه در قم هم برود، براي نفي علوم اجتماعي و فلسفه و حتي نفي فلسفه قديم تا آنجايي كه منقول تابع معقول شده است. ولي اگر معقول تابع منقول باشد هنوز هم لازم است. من فقط به منقول اصالت ميدهم. به " سمع" و به فقه و به روايات و احاديث، به قرآن.
تفسير قرآن آري! ولي خيلي خطرناك است. نميشود هم نرفت بطرفش! حجابي كشيده شده جلوي ما. من به جوانها اميدوارم كه در مسير و مصير انقلاب اسلامي هستند, در مسير و مصير امام عصر هستند. و بالطبع در مسيرو مصير مقام ولايت فقيه و مقام نيابت امام عصر. جهان هر چه ميخواهد بشود اما ايمان و گروش كه آمد مصلحتانديشي ميرود. علم تدبيري صحيح است ولي همهاش هم كه نميِشودچرتكه انداخت! با گروشهاي امروزي موافق هستم ولي آنچه سالهاست براي من مطرح است و شما ديدهايد كه شعار ميدهم و اميدوارم كه تا حدي قبول شده باشد و بپذيريد اين را كه اين گذشت از غربزدگي منفك از شعور نيست " خودآگاهي لازم است" و اين گذشت از غربزدگي در اين است كه ما " انتظار آمادهگر و تفكر آمادهگر پس فردا" داشته باشيم.
جهان امروز جهان " شدت" است. جهان " عسرت " است . جهان " ضراء" است. افق همه ما بايد با انتظار آمادهگر و تفكر آمادهگر و جهاد اكبر و اصغر، افق پس فرداي ظهور امام عصر باشد ،عج الله فرجه.
از بين رفتن شدت و ضراء امروزي، دردمندي لازم دارد. درد " فراق" . اين درد فراق مقتضي " خودآگاهي" و بالاتر از اين ، از براي سيرازخودآگاهي به دلآگاهي، " مرگ آگاهي" و " ترس آگاهي" است. جوانان ما مرگ آگاه و ترس آگاه هستند. جوانان ميروند شهيد ميشوند واين بزرگ سعادت است.
من سالهاست دارم حرف ميزنم. يك جواني اخيرا كاغذي برايم فرستاد. اشعاري است . تعبيرات من را هم بكار برده، بنده خودآگاهانه يك مطالبي گفتم اميدوارم كه جوان رفته باشد به دل آگاهي از اين اشعار، بنده هم خودآگاهانه طرح مسائل كردم. اگراين مطالب من چاپ شد اميدوارم كه فعلا يا بعد موقعيت طوري باشد كه اين اشعار هم چاپ شود.
با چند بيت از حافظ سخنم را تمام ميكنم. توجه كنيد!
مرا گر تو بگذاري اين نفس سركش بسي پادشاهي كنم در گدايي
بيامـــــوزمت كيمـــاي سعـــادت زهم صحبت بــد جدايــي، جدايـي
هم صحبت ما اومانيسم غرب است. سياست و هنر غرب است. و مقدم از اين دو فلسفه غرب است.
نخست موعظت پير ميفروش اين است كه ازمعاشر ناجنس احتراز كنيد
معاشر ناجنس علوم انساني و فلسفه غربي است، نه علوم طبيعت و رياضي. معاشر ناجنس اين فضولات و اين قازورات علوم انساني غربي است. معاشر ناجنس اين اباطيل آخر زمان پوپر هاست.
چاك خواهم زدن اين دلق ريايي چه كنم روح راصحبت ناجنس عذا بيست اليم
خودآگاهي نسبت به اين عذاب ، اين دردمندي است . جهاد اكبر و اصغر، هر كس در حد خودش جهاد اكبر و اصغر دارد. از بيست سال پيش كه غربزدگي را طرح كردم دلم ميخواهد كه در جهاد اصغر باشم. با خودآگاهي فلسفي، با خودآگاهي حكمي به چهار قسمتي كه گفتم.
يكي هم جهاد اكبر است وآن مشتي است كه بايد زد توي دهان علوم انساني و تمام مدافعان علوم انساني غربي با خودآگاهي .
در ره نفس كز و سينه مابتكده شد تير آهي بگشائيم-آه! - و غزايي بكنيم
اين غزاي با " ز" كه جهاد است. كدام نفس؟
در ره غربزدگي مضاعف كز و سينههاي ما بتكده شده تير آهي بگشائيم و ... ...
سينهها بتكده است، ببينيم كدام سينهها بتكده است دانسته و ندانسته؟ دويست تاريخ غربزدگي است. صد سال تاريخ غربزدگي است. غربزدگي دو قسم است. غربزدگي مضاعف آشكار و نهان. غربزدگي نهان همان فراماسونري است. بنده گفتم لژ است، يكي از معاني آن پيشبند خاخامهاي جديد يهودي است كه البته اينها ابراهيمي نيستند. اينها غربزده جديد هستند، اين غربزدگي نهان است. غربزدگي آشكاراست كه آشكارا ازغربزدگي دفاع ميكند. اين غربزدگي هنوز بر حسب عادت از يكطرف و تبليغات از طرف ديگرخيلي قوي است. علت موجدهاش هم هست و علت مبقيهاش كه عادت ماست هم هست. كه غربزدگي مضاعف نهان را ميآورد.
بايد آن خودآگاهي پيدا شود كه اين " پيشبند" از سينهها كنده شود. " پوپر" ها كجايند؟ جايي نرفتند. پوپر هم يهودي است، هم فراماسونر هم صهيونيست، پيشبند روي سينهاش است و دارد شعار ميدهد وكتاب مينويسد براي سو