نسبت ديانت حقيقي اسلام با فلسفه و علم

 

مقدمه

پائیزسال 65 یا 66 بود که برای کار اداری به سازمان برنامه و بودجه رفته بودم ، مرحوم جلال میکانیکی آن موقع سرپرست دفتر حقوقی و امور مجلس بود .من متن یکی از سخنرانیهای استاد فردید راکه درباره اگزیستانسیالیسم بود و از دوست ارجمند آقای بهمن خدابخش گرفته بودم به همراه داشتم ، این سخنرانی که استاد آنرا ارتجالا بمناسبت درگذشت ژان پل سارترایراد کرده بود بنظرم فوق العاده و بی نظیر می آمد . با خود گفتم سری به جلال بزنم و نسخه ای از این متن را به او هم بدهم ، آن مرحوم هم متقابلا متن مصاحبه ای را که با استاد انجام داده بود بمن داد و گفت : امروز منزل استاد جلسه است بیا به آنجا برویم . گفتم : استاد چون مرا نمیشناسد حتما ناراحت میشود و حرفی میزند ، گفت : اشکالی ندارد بیا برویم .

در هال طبقه هم کف منزل استاد سه چهار نفر روی صندلی های اطراف یک میز گرد نشسته بودند استاد هم روی یک صندلی همانجا نشسته بود و یک بسته بیسکویت نمکی روی میزبود . استاد هنوز صحبتهایش را شروع نکرده بود ، جلال سلام کرد و گفت: استاد این آقا یکی از علاقمندان قدیمی شما هستند و..... استاد هم همانطور که انتظار میرفت با لحن و کلمات مخصوص خود با چند جمله کنایه آمیز مارا به فیض رسانید  و چون ما  هیچ نگفتیم سخنان خود را شروع و تمام کرد ، موقع بیرون آمدن استاد به جلال گفت: آقا جلسه قبل نیامده بودید ، جلال گفت : استاد رفته بودم مشهد ، استاد گفت : چرا بمن نگفتید میروید مشهد، من با آقای تهرانی (به اغلب احتمال آیة اله شیخ جواد تهرانی صاحب کتاب "صوفی ودرویش چه میگویند") کار داشتم . بعد در حالیکه با ما تا دم در می آمد از من پرسید زبان چه میخوانید ؟ - این سوالی بود که از همه میپرسید – پاسخ دادم ایتالیائی – که البته خیلی وقت پیش میخواندم – استاد گفت : خوبه خوبه . بیرون که آمدیم به جلال گفتم : دیدی استاد عصبانی شد . گفت : به تو که حرفی نزد بمن زد.

مرحوم جلال میکانیکی در اردیبشت 1336 در شهر بابل بدنیا آمد. در نوجوانی بیماری مشکوکی بسراغش آمد که منجر به دو عمل جراحی و بستری شدن طولانی او در بیمارستان شد و سرانجام با دعای شبانه روزی مادر با گلوئی خسته از بستر بیماری برخاست . شرکت کنندگان در مجالس و محافل مذهبی بابل در سالهای قبل از پیروزی انقلاب اسلامی هیچگاه حضور اورا در این جلسات فراموش نخواهند کرد. جلال در سال 1354 به دانشگاه تهران وارد شد و در دانشکده حقوق به تحصیل پرداخت. با شروع انقلاب اسلا می و تعطیلی دانشگاهها جلال به بابل بازگشت و بسیاری از حرکتهای انقلابی را در بابل ساماندهی و سازماندهی کرد. در سال 58  در جلسات سخنرانی استاد فردید شرکت کرد و همانگونه که استاد خود در ابتدای این مصاحبه اشاره کرده است با تفکر استاد بخوبی آشنا شد و در زمره افراد مورد وثوق ایشان قرار گرفت و تا دم مرگ استاد همراه ایشان بود. سرانجام در مهرماه 1377 آن زخم یادگاری از بیماری ایام نوجوانی که از چندی قبل دهان گشوده بود این انسان مرگ آگاه را به کام مرگ کشانید در حالیکه 41 سال بیشتر نداشت.

در این مصاحبه نسبتا طولانی جلال میکانیکی طی 7 سوال کوتاه مسائل بسیار مهمی را مطرح نموده واستاد فردید در بالاترین سطح تفکر حکمی به پاسخ گوئی میپردازد. همانگونه که در مصاحبه مطرح میشود این مصاحبه که ظاهرا در سال 1360 انجام شده، قرار بوده بچاپ برسد که دلائل عدم چاپ آن برای نگارنده روشن نیست.

در متنی که ذیلا ارائه میگرددعلاوه برچند مورد محدود جابجائی کلمات بمنظور نزدیکتر شدن به زبان نوشتار، دردو سه مورد نیزاشارات استاد به ریشه کلمات حذف گردیده است چرا که ثبت لاتین کلمات درنسخه کپی کمرنگ شده بود ونگارنده نیز بضاعت علمی لازم برای تشخیص املای صحیح آنها را نداشت و میدانست که اشتباه احتمالی چگونه میتواند بهانه ای بدست مغرضین که به اعتراف خود همواره از درک سخنان استاد عاجز بوده اند بدهد تا مجددا  تنها انسان ایرانی که در متن دوره جدید به جد به تفکر پرداخته وبا نظرحکمی و فلسفی از حق و باطل دیروز و امروز و فردا به حقیقت پریروز و پس فردا  سیر کرده است مورد یورش کین توزان قرار گیرد. البته مشکل درک مطالب اساسی استاد فردید اختصاص به مخالفان تفکر ایشان ندارد و در بین علاقمندان ایشان نیز اکنون کسی را سراغ نداریم که توانسته باشد در حد قابل قبولی سیر فکری ایشان را خودآگاهانه دریافته و دنبال نماید و اجمال بعد از تفصیل استاد را به تفصیل ارجاع دهد و به همین جهت است که آنچه از ایشان طی سالهای اخیر منتشر شده است نوعا فاقد توضیحات قابل توجهی از طرف تدوین کننده و جمع آوری کننده مطالب است که این مورد شامل  متن ذیل نیز میشود.

یک نکته جالب توجه نیزدر این مصاحبه وجود دارد و آن این که همانند مقاله " مشروطه دفع فاسد به افسد " نامی از مارتین هیدگر در آن برده نشده است.

                                                                                                                  محمدرضا ضاد- آبان 84

 

 

در هنگام جستجو بمنظور یافتن مطالبی در ارتباط با استاد دکتر سید احمد فردید در روزنامه کیهان سالهای اوائل پیروزی انقلاب اسلامی در کیهان مورخ 20/12/59 به مطلبی با عنوان "دیانت حقيقی اسلام چه نسبتی با فلسفه و علم بمعنی اعم و فلسفه و علم جدید به معنی اخص دارد؟" برخورد شد. در مقدمه این مطلب آمده است :

"سرویس ایدئولوژی کیهان طی يک نظرخواهی از پاره ای شخصیتهای شناخته شده روز، نظراتشان را پیرامون "نسبت دیانت حقيقی اسلام با فلسفه و علم بمعنی اعم و فلسفه و علم جدید بمعنی اخص" جويا شد. بعضی نظیر دکتر خاتمی سرپرست روزنامه کیهان به سوالات ما پاسخ ندادند(شاید به جهت مشغله زياد) بعضی دیگر مانند دکتر رضا داوری قول پاسخ دادند اما هنوز خبری نشد{ه است}.بعضی دیگر مثل دکتر سید احمد فردید مصاحبه شفاهی انجام دادند ولی به جهت طولانی بودن مدت مصاحبه و همچنین تصحیحی که باید توسط خود ایشان صورت پذیرد، موفق به چاپش نشدیم.

بهرحال امیدواریم با آماده شدن بقیه مصاحبه ها یا نوشته های اشخاص مورد سوال واقع شده بتدریج اقدام به چاپش کنیم.

قسمت اول(اگر قسمتهای بعدی وجود داشته باشد)این نظرخواهی که شامل نظرات آقایان مجتهد شبستری، پیمان، محمدجواد حجتی کرمانی و علی موسوی گرمارودی است از نظرتان میگذرد"

لازم به ذکر است در شماره های بعدی روزنامه ادامه اظهارنظر ها مشاهده نشد. ضمنا از دکتر رضا داوری در  فصلنامه فلسفه(نشریه اختصاصی گروه آموزش فلسفه دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران)شماره ششم پائیز 1361 مقاله ای با عنوان "دیانت و فلسفه و علم جدید"، همین سوال "دیانت حقیقی اسلام چه نسبتی با فلسفه  و علم جدید دارد" مطرح و پاسخ داده شده است.

                                                                                                               محمدرضا ضاد – آبان 85

 

 

ـ ديانت حقيقي اسلام چه نسبتي با فلسفه به معني اعم و فلسفه و علم جديد به معني اخص دارد؟

ـ بسم الله الرحمن الرحيم.

جنابعالي گذشته از اينكه دومين دفعه‌اي است كه به اينجا آمده ايد و طرح پرسش مي‌كنيد، درسها و سخنرانيهاي دو ساله من را هم آمديد و گوش داديد و تا حدي با مطالبي كه من مطرح كردم آشنا هستيد. حتما به يادتان هست كه وقتي شروع كردم به بسم الله الرحمن الرحيم و توضيح كردم بنام خداي پريروز و پس فردا نه خداي ديروز و امروز و فردا، شما مي‌دانيد مرادم چه بوده ، زمان را مطرح كردم ، تاريخ را مطرح كردم ، ادوار و اكوار تاريخي را طرح كردم ، مواقف و مواقيت تاريخي را طرح كردم. در باره معني تاريخ و وجه تسميه تاريخ توضيحاتي دادم. وجه تسميه تاريخ را به " وقت  يابي " بردم و اين " وقت ‌يابي" را نسبت دادم به " علم الاسماء تاريخي عرض كردم بنام خداي پريروز و پس فردا. اين خدا براي من " الله " است ، پس خداي ديروز و امروز و فردا چيست؟ كم و بيش غربزده است ، با لذات و بالعرض. غربزدگي را تفصيلش دادم.

در باب علم الاسماء تاريخي كساني هستند كه كم كم مطلب برايشان روشن مي‌شود كه من چه مي‌گويم. ولي علم الاسماء تاريخي را " با" و" همراه " انقلاب طرح نكردم ، بيست سال است كه طرح مطلب كردم. چنانكه آن را در تقسيم غربزدگي و اقسام آن در باصطلاح سمينار بوعلي سينا اشاره كردم.

 از آنروزي كه غربزدگي را مطرح كردم مرتب در راه بودم. سالهاي قبل من تحت عنوان  "درآمدي به حكمت معنوي" همين حرفهائي كه امروز مي‌خواهم به شما بزنم طرح كردم. قريب به يك سال تحت عنوان درآمدي به حكمت معنوي سخن گفتم بعد هم گفتم من هنوز در" درآمدي به درآمدي به حكمت معنوي" باقي هستم ! حالا هم هنوز درآمد است.

سؤال مي‌كنيد ديانت حقيقي اسلامي چه نسبتي با فلسفه به معني اعم و فلسفه جديد به معني اخص آن دارد. اصلا اين تعبير كه شما بكار برديد شايد توارد باشد. اين دو سال كه حرف زدم  تمام مطالبم ، بيان همين پرسش است.

عناوين بعضي از گفته‌هاي من در روزنامه آمده است ، مي‌توانم تمامي مطالبي كه حدود 20 سال در باب غربزدگي طرح كردم تحت اين عنوان بيان كنم. ولي خوب مثنوي هفتاد من كاغذ شود! حالا بايد سعي كنم فشرده رؤس مطالبي رافهرست وار طرح كنم، ز تعارف كم كن و بر مبلغ افزاي!

ديانت دو تا است. يكي ديانت ديروز و امروز و فرداست و يكي ديانت پريروز و پس فردا. اين ديانت ديروز و امروز و فردا با يونانيت بالذات و بالعرض جدا نيست. يعني غربزدگي و طاغوت‌زدگي، ‌موقفي از مواقف و ميقاتي از مواقيت تاريخ است . اين تاريخ سير تفكر يوناني است تا امروز.

ـ كتب مقدس چه بود و بعد از يونان چه شد؟

ـ بنده كتب آسماني را مقدم مي‌گيرم از كتب افلاطون و ارسطو حتي زمانا. كلام‌الله مجيد تقدم دارد نسبت به افلاطون و ارسطو حتي زمانا . اين نكته باريك است. اگر شما به زمان فاني برويد تقدم با آنهاست اما در زمان باقي اول كلام الله است. بعدش كتب يوناني. حالا من اگر بخواهم اين را توضيح كنم بايد بروم به دقايق حكمي و اعيان ثابت و سوابق مطلب.

كلام الله پريروزي و پس فردايي است و با كلام الله مجيد نبوت ختام مي‌پذيرد. پيغمبر اسلام خاتم‌الانبياء، است. خاتم كدام انبياء؟ انبياء پريروز و در خود قرآن و اخبار هم بارها و بارها گفته شده كه هر چه فرهنگ و تمدن اسلامي جلوتر مي‌رود و باصطلاح تكامل (!) پيدا مي ‌كند. از الله دور مي‌شود تا جايي كه امام زمان ظهور مي‌كند.

ـ غربزدگي يعني فلسفه زدگي. دين و فلسفه با هم جمع مي شود يا نه؟

ـ دين ديروز تا كنون كوشيده است كه جمع كند با فلسفه و با يونانيت. نمي‌شود هم كه جمع نكند. عقل است و نقل، اين عقل چيست؟ عقل قرآني است كه با نقل مي‌خواهيم جمع كنيم؟ يا عقل غيرقرآني است؟ اين مساله تاريخ دارد، اين عقل يوناني است كه تا كنون كوشيده شده با نقل جمع شود. حالا ما بگوئيم كه چرا جمع كردند ؟ حوالت تاريخي است. بايستي بيايد به جايي كه تاريخ انقلاب پيدا كند.

حوالت كه مي‌گويم شعار نيست! بلكه با شعورقرين است -  يا با خودآگاهي -  اما حالا من اگر بخواهم كه بيان كنم حوالت چيست بايد بروم به قضا و قدر. خودش چندصفحه لازم دارد. آنهم با اين الفاظ فاقد ذكر و فكري كه امروز در باب جبر و اختيار و دراين ترجمه‌ها، نابجا استفاده مي‌كنند.

بعضي از مسائل سابقه غربي دارد. در كتب تاريخي اين مسئله مطرح است، در دوره اسلام هست، دردوره جديد هست، در قرون وسطي هست. معمولا در كتب غربي اين مسئله را  تحت عنوان مسئله دو حقيقت مي آورند. يكي را مي‌گويند حقيقت عقلي و يكي را مي‌گويند حقيقت ديني يا نقلي. اين دو با هم جمع مي‌شود يا نه؟ هر دو بايد باشد يا يكي برود و ديگري باقي باشد؟

در اسلام عقل و نقل داريد. رابطه عقل و نقل در كتب اصول هست. گفته‌اند كه  هرچه به آن عقل حكم كرد، نقل و شرع و دين هم به آن حكم مي كند. يا هر چيز به آن نقل و دين و شرع حكم كرد، عقل به آن حكم ميكند. عقلي در قرآن آمده است ، آنچه به آن نقل، شرع ، دين و به تعبير من " سمع" حكم كرد، عقل قرآني هم به آن حكم مي‌كند يا نه؟ حرف اين است كه عقل ، عقل قرآني نيست، عقل يوناني است .

ـ آنچه به آن دين حكم مي‌كند، عقل يوناني آيا به آن حكم مي‌كند؟

ـ اگر تفكر ، تفكر قرآني بود ديگر نقل و دين و سمع با آن هيچ اختلافي نداشت، كه ما همچه مسائلي را طرح كنيم. اين بعد از يونان در كار مي‌آيد.

جمع بين عقل و دين در دوره جديد يك صورتي دارد، دوره اسلام صورت ديگر دارد. البته دوره اسلام با قرون وسطي نزديك است با اين اختلاف كه اسمي كه اسلام مظهرش است، ‌غيراز اسمي است كه مسيحيت مظهرش است.

در دوره جديد هر چه بكوشند تا عقل و دين را با هم جمع كنند، حوالت تاريخي چنين آمده است كه اصالت با عقل باشد. اين عقل نه عقل در مقابل احساسات و انفعالات نفس و اراده است، عقل به معني اعم است كه رأي باشد. اين كه در تعريف انسان مي‌گويند انسان حيوان  راسيونال است، حيوان ناطق است، اين عقل، مفادش همان " النفس في وحدتها كل القوا" ست . يك انسان جديدي است، اين انسان جديد قائل به عقل خود بنياد است. در اين دوره ديانت و شريعت و سمع تابع اين عقل خود بنياد قرار مي‌گيرد. يكي از اين دين بهره بر مي‌دارد براي عقل، يكي هم دين را قبول ندارد. فرقي نمي‌كند واين غير از قرون وسطي و دوره اسلام است.

دوره جديد با لذات به يك حقيقت بيشتر قائل نيست و آن حقيقت عقلي است. اين حقيقت عقلي سه جلوه پيدا مي‌كند. يكي " حيات انفعالي" است . يك جهتش اخص لفظ " ادراك عقلي" است. يك جهتش "اراده" است . يك شاعري مي‌رود به انفعالات نفس و مي‌شود سانتيما نتاليست كه امروز ترجمه مي‌كنيم به عواطف ـ كلمه هم غرب زده و فاقد ذكر و فكر است كه از مصر آمده است ـ يكي بيشتر مي‌رود روي جهت انتلكت و انتلژانس و " حيات انتلكتوئل" يعني عقل به معني اخصش، يعني ادراك عقلي. يكي مي‌رود به اراده و به مشيت. اين هر سه " انساني" است. مشيت هم مشيت الهي نيست. انسان اصالت پبدا كرده است. اومانيسم اصالت پيدا كرده است. اين اصلاح ديني كه مي‌گوييم و بعدش هم كاتوليك و پروتستان هر دو تابع مشيت انساني‌اند. يعني اومانيسم كه نوزائي (رنسانس) با آن شروع مي‌شود.

از مسائلي كه بنده ظاهرا در طرح آن متفرد هستم ولي با اين همه معتقدم كه از اين راه مي‌شود به حكمت اسلامي توجه شود و از آنجا از راه دور به كلام الله مجيد و روايات ، مسئله اسماء است. غالبا بعضي از اشعار را براي يادآوري مي خوانم. اين شعار نيست، شعاري است كه با شعور- خودآگاهی - همراه است. شعار و شعور را كه گفتم با توجه به گفته‌هاي مقام متعالي ولايت فقيه و نيابت امام عصر به يادم آمد.

اين ابيات را كه از جامي است بارها خوانده‌ام. جامي از حوزه محي‌الدين بن عربي است. حالا يعني مي‌بايد حوزه محي‌الدين بن عربي را مطلق بگيرم ؟ اين با خودآگاهي هم جور نمي‌آيد. بعلاوه تاريخي كه پشت سر من است،‌چهارصد سال تاريخ كفر و شرك و زندقه است.  اطراف مرا دوره  جديد گرفته است. من نمي‌خواهم بگويم خودرا در حوزه محي‌الدين عربي محو كردم و حتي اگر هم بخواهم  نمي‌توانم . اشعار اين است.

در اين نوبتــكده صـورت پرستــي             زند هر كس بنوبت كوس هستـــي

حقيقت را بهر دوري ظهوري است           ز اسمي برجهان افتاده نوري است

اگر عالــم بيك منـــــوال بـــودي               بسا انـــــواركان مستـــور مانـــدي

روش من – حالا ديگران توجه نمي‌كنند،‌نكنند! – بايد بگويم زند آگاهي است. " هرمونتيك" است. زندآگاهي و هرمونتيك مي‌گويم و نمي‌گويم تاويل. تفسير هم هست، معمولا هرمونتيك را تعبير مي‌كنند به تاويل اما تاويل داريم تا تاويل، من تاويل اسماعيليه را كه قبول ندارم. تا ويل تنزيل اسماعيليه را غربزده با لذات مي دانم. تفسير را چرا.

اين ابيات مثنوي را برايتان مي‌خوانم:

جمله ذرات عالم در نهان                        با تو ميگويند روزان و شبان

ما سميعيم و بصيريم و خوشيم                  با شما نامحرمان ما خا مشيم

چون شما سوي جمادي ميرويد                 محرم جان جمادان كي شويد

از جمادي در جهان جان شويد                 غلغله اجزاء عالــم بشنــوید

فاش تسبيــح جمادات آيــدت                   وسوسه تاويلهـــا بزدايــدت

اشاره به " ان من شي الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم " است. (بني اسرآئيل 44 )

جمادات مي‌گويند ما سميعيم و بصيريم و خوشيم. با شما نامحرمان ما خامشيم.

سحر به طرف چمن مي‌شنيدم از بلبل         نواي حافظ خوش لهجه غزلخوانش

يا برويد به شعر سعدي :

به ذكرش هر چه گوئي در خروش است               دلي داند در اين معني كه گوش است.

خوب اين را شما مي‌گوييد تاويل، نه! تاويل داريم تا تاويل. تفسير است، موضع گرفته است در مقابل تاويلات غربزده و با اصرار در غربزدگي كه بازگشتش به عقل يوناني است، خودش هم تفسير است.

بنابراين اگر من " زندآگاهي" مي گويم ـ حالا نمي‌روم كه كلمه زندآگاهي كه از كجا گرفتم. همينطور رفتم به هندي‌ها و اين كلمه را از خودم جعل نكردم ـ باتوجه به دقايقي است كه لازمه تفكر است.

سخن از اجمال و تفصيل بود. اصلا تفصيل و فصل در قرآن و" فسر" و " تفسير"هر دو با "ويچردن" و" گزارش" هم ريشه و هم معني است، سابقه دارد. در قرآن بارها از فصل صبحت مي‌كند ، تاويل كه نيست. از تاويل هم مي گويد. ولي تاويل قرآني نه به معني تاويل اسماعيليه است كه بعنوان مثال بگويد ظاهر قرآن را صرف كنيم به باطن – كه عقل يوناني است- نه چنين چيزي نيست. فراموش نكنم كه اين مسئله صرف ظاهر به باطن ......در مورد اين پرسش بازگردم و توضيح كنم.

اصلا انسان يك موجود " زندآگاهي" است . اين مفصل است. اجمال را مي‌گويم. انسان حيوان نيست، فرشته هم نيست. انسان است كه عالم دارد فرشته و حيوان عالم ندارند.

روشي كه من دارم " زندآگاهي " است. يعني چه؟ يك وقت هست كه انسان در اجمال قبل‌التفصيل است. يك موقعي است كه از اجمال مي‌رود به تفصيل. اين تفصيل، تفصيل بعد الاجمال است. يك موقعي است كه مي‌آيد به اجمال و اين اجمال، اجمال بعدالتفصيل است.

مطالبي كه من مطرح مي‌كنم اگر نگويم بالتمام، بيشترش از قبيل " اجمال بعد التفصيل" است. شما مي‌خواهيد اين مسئله را دنبال كنم و مي‌دانيد كه سالهاست دراين مورد سخن گفتم و مي‌توانم ساعتها توضيح كنم و از اجمال به تفصيل بيايم.

گاهي صراحت لهجه حتي در مورد اشخاص را من نشانه احترام به اشخاص ميدانم.

در اينجا مي‌خواهم به يك نكته تصيرح كنم :

در عمل و جهاد اكبر و اصغر و موضع جوانها، بجاي خود  مسئله اي است و اما اگر ما رفتيم به نظر روشنفكرانه و منورالفكرانه، مي‌خواهم بگويم كه من كمتر ديدم كه در اينجا، اين"اسماء" مطرح شده باشد.

عمل چرا! انقلاب اسلامي يعني يك اسم برود و اسم ديگر بيايد. ولي ببينيد صاحب نظر‌ان و نظريه پردازان، اين مسئله " اسم" برايشان مطرح است يا نه؟ اينطوري كه بنده مطرح مي‌كنم ! و با وجود جستجوي بسيار باور كنيد كه هنوز نيافتم كه كسي مطرح كند. حالا نمي‌گويم من عالم و آنها جاهل و يا من بيشترمسلمان و آنها كمتر! در مقام نظر و يقين عيني (خودآگاهي) كه غير از يقين حقيقي (دل آگاهي) است، مسئله اسماء را كه من طرح مي‌كنم ديگران طرح نمي‌كنند. حالا اينجا نمي‌خواهم بروم به "خوداثباتي" ممكن است كه كسي به يقين علمي و يقين عيني نرسيده باشد ولي به مقامي رسيده باشد كه برايش يقين حقيقي (دل آگاهي) دست داده باشد.

اسماء اساس فكر بنده است، اما فكراقسامي دارد براي من :

يكي فكر علمي به معني جديد لفظ است. فكر حسابگرانه است. مي‌رود تا مرتبه اي كه فكر مي‌شود فكر كمي، مثل فيزيك جديد. فكر علمي با كميت و رياضيات كه جدا نيست. گاهي هم ممكن است كه يك كسي در اين فكر علمي آنقدر تكامل (!) پيدا كند كه بگويد قرآن هم تفكرش تفكر علمي است! چنانكه صد سال است كه چنين كوششي انجام مي‌شود. اين چنين " بازگشتي به قرآن" مستلزم موقفي از مواقف تاريخ و ميقاتي از مواقيت تاريخ است. اين، خودش يك نحو فلسفه است، فلسفه‌اي كه در علم تصلب (شفتگي) پيدا كرده، فلسفه جايي نرفته. مي‌گوئيم علم اصالت دارد. خوب، ولي همين فلسفه است كه در علم جديد تصلب پيدا كرده است.

بنابراين فكر ا